سکس / داستان سکسی / عکس سکسی / جک

Saturday, June 10, 2006

داستان سکسی

شکست عشقی کیوان
دوستان مجبورم برای اینکه یه مقداری جاذبه داشته باشه داستان رو رومانتیک کنم ببخشید دیگه و ضمنا اینها باعث شد فعلا خیال ازدواج رو از سرم در کنم تازه دانشگاه و خدمتو تموم کرده بودم و با یکی از دوستان بصورت شراکت دفتر بازرگانی تاسیس کردیم و نم نم مشغول کار شده بودم با توجه به کس بازیهای زیادی که کرده بودم و بقول بچه ها سیر کس شده بودم یواش یواش فکر ازدواج و تشکیل خانواده تو سرم افتاده بود خوب خونواده هم که بدشون نمیومد همه بهم مرتب دخترهای جورواجور معرفی میکردند و جلسات خواستگاری زیادی رفتیم بقول خواهرم خیلی کج سلیقه هستم یکی چاق بود و پرخور یکی الواط یکی دیگه خیلی خشکه مذهب بود هر کدوم یه جور یادمه یکی از خواستگاری ها دختره با یه مینی ژوپ خیلی کوتاه چای آورد و وقتی داشت به بقیه تعارف میکرد نزدیک بود کیرم بپره بیرون بعدشم که رفتیم تنها صحبت کنیم افه مومن بودن واسم اومد انگار میخواست بچه گول بزنه خلاصه دیدم اینطوری نمیشه بساط خواستگاری رو تعطیل کردم و گفتم مدتی بی خیال شدم زن نمی خوام ! چند ماه بعد دوست قدیم پدرم از تهران برای مسافرت به مشهد اومد البته با خانواده . دو تا دختر داشتن بنام رویا و زیبا و پسرش بهنام رویا که بزرگتر بود و بقولی موقع شوهر کردنش اول تو نخش برای ازدواج نبودم خیلی ساده و شکیل لباس میپوشید وبا آرایشی کمرنگ صورتش رو میآراست . روز دوم میخواستم برم دفتر پدرم گفت امروز باش و دوستان رو به گردش ببر با لبخندی معنی دار منم که هنوز خوب کارم نگرفته بود و سرم خلوت قبول کردمو برگشتم به اتاقم تا اونها بیدار وآماده بشن یکساعت بعد بساط صبحانه برقرار شد و بعدش بابا گفت : کیوان رویا میخواد خرید کنه و کمی هم شهرو ببینه با خودت منو و بهروز هم که میخوایم بریم زیارت دیدم تنها با رویا باید برم کمی خوش خوشانم شد ماشینو برداشتم و رویا هم اومد زدیم بیرون اول بردمش بلوار سجاد چند تا پاساژ رو دید زد و کمی خرت پرت خرید بعد رفتیم زیست خاور کمی که چرخید گفت کیوان منو ببر جای خوب خلوت و رویایی گفتم چه جور جائی گفت بازار و اینا نه کمی فکر کردمو و گفتم میخوای بریم شانیز و ناهار با هم باشیم با خوشحالی قبول کرد و گفتم پس سر راه به خونه خبر بدیم رفتیم و به مادرم گفتیم که تا عصر نمیاییم و گازو تخته کردم سمت شاندیز ( توضیح برای عزیزان غیر مشهدی : شاندیز از ییلاقات نزدیک مشهد حدود 30 کیلومتری ) رفتیم به یک رستوران سنتی و رو تختها نشستیم و اون مشغول صحبت شد تا حالا زیاد بهش دقت نکرده بودم از نیمرخ جذابیت خاصی داشت دماغش کمی نوک تیز و مستقیم رو به جلو بود لباش معمولی و بیرنگ بود اما موهای مشکیش که کمی تابدار بود با لوندی خاصی از کنار روسریش کمی بیرون زده و پائین ریخته بود صاحب رستوران آشنا بود و جای خلوتی رو بما داد اون موقع خیلی گیر بازار بود کمی بعد دید به صحبت هاش توجهی نمی کنم یک کمی به پشتی لم داد و پاشو دراز کرد تو دلم گفتم برا ازدواج بد نیست کمی تو دل برو و فکر نکنم اهل الواطی دوران تجرد بوده باشه حرفهاش قشنگ و خیلی روشنفکرانه بود دانشجو بود و کمی مونده بود تا لیسانس . غذا اومد و هردو مشغول شدیم در همین حین گفتم : چرا ازدواج نمی کنی ؟ یدفعه جا خورد و گفت : چه ربطی داره ؟ گفتم به چی گفت تو ؟ خورد تو پرم گفتم یه سئوال کردم این چه جوابی بود ؟ گفت دلخور نشو پسر ها زیاد این سئوالو از ادم میکنند خواستم بحثو عوض کنم اما گفت ای بابا کی میاد مارو بگیره ؟ گفتم خوب خیلی ها هم متشخصی هم خوشگلی .... یدفعه گفت راست میگی جون من راست میگی ؟ گفتم آره خیلی خوشگلی کیف کرد و دیگه صحبتی نشد برگشتیم مشهد و روز بعد اونها رفتن تهران و رویا گوشه ای از دلمو بدون اینکه خودم بدونم با خودش برد مشغول کار روزانه بودم اما هر روز بیشترو بیشتر به رویا فکر میکردم یواش یواش داشت کل قلبمو اشغال میکرد یه روز دیدم نمی تونم میخواستم بهش زنگ بزنم اما اصلا بهونه ای نداشتم تو شرکت فکر یبودم که یکی از دوستان گفت چته کیوان عاشق شدی ؟ گفتم نه ولی سریع باید برم تهران ! گفت اتفاقی افتاده گفتم آره ترسید و گفت خوب برو خبری که نیست گفتم بهونه میخوام گفت خوب بیا کارهای شرکت رو هم ببر و اونجا تائیدیه ها روبگیر دیدم فرصت خوبیه سریع کارها رو راست وریس کردم و رفتم خونه و گفتم باید سریع برم تهران مامان گفت خوبه یه سر به خالت هم بزن و برو اونجا گفتم آخه کارم تو محدوده امام حسینه مسیرم دور میشه بابا گفت خوب برو پیش بهروز خیلی خوشحال میشه گفتم نه بابا بده رفقت پای تلفن و گفت چه بدی خیلی هم خوبه و شماره بهروز گرفت و گفت کیوان میاد تهران هواشو داشته باش بعد گوشیو داد بمن و بهروز گفت کیوان منتظریم جای دیگه نری و از این دست حرفها خلاصه نقشه ام گرفت و رفتم شب سمنان خونه دوستم خوابیدم و فردا ظهر خونه بهروز بودم ساعت 3 رویا اومد و با دیدن من خوشحال شد و باهام دست داد گفت بریم بیرون یه نگاهی به بهروز کردم و گفت آره ببر کیوان بیرون بگردید و سوئیچو داد به رویا با هم زدیم بیرون دست فرمون خوبی داشت و خیلی روون رانندگی میکرد یه چشمکی بهم زدو و گفت چه زود کم طاقت شدی گفتم از کجا فهمیدی گفت تابلوئه که کاری نداری خیلی زبل بود گفتم خوب آره میخواستم ببینمت پس از کلی گشت و گذار برگشتیم خونه هیچکس نبود و یادداشت گذاشته بودن که رفتم مهمونی کرج و تا فردا نمیان دیدم ضایعه من اونجا باشم به رویا گفتم ببین بده من میرم خونه خالم یه نگاه کرد و گفت دیوونه اونها عمدا ما رو تنها گذاشتن تا بتونیم راحت حرفهامونو بهم بزنیم گفتم راستی گفت آره پس چی ؟ گفتم مگه میدونن گفت فکر کردی مردم خرن خوب تابلوئی دیگه رفتم نشستمو و اونهم کنارم نشست و بی مقدمه گفت منو دوست داری گفتم خیلی گفت چرا چه چیز من تورو مجذوب کرده گفتم نمی دونم لابد عشق اینجوریه دیگه خندید و گفت ببین پسرز مشهدی من بدرد تو نمیخورم فرهنگ هامون خیلی با هم فاصله داره گفتم منم خیلی عقب مونده نیستم و خشکه مقدس هم تو خانواده نداریم گفت منظورمو نمیفهمی گفتم تو عاشق کسی هستی گفت بودم یک کم داغ شدمو و تو دلم گفتم یعنی چی ؟ عاشق یکی دیگه بوده پس من چی ؟ بعد تو دلم به خریت خودم خندیدم گفتم کس خل خوب تو که تا حالا نبودی ؟ بعد هم گذشته اون بتو مربوط نیست خودمو راضی کردم و گفتم خوب چی شد گفت هیچی تموم شد و رفت میدونستم اگه زیاد توضیح بده حال من بیشتر گرفته میشه زیاد پیله نشدم و انهم زد یه کانال دیگه و از خودمون صحبت کردیم کم کم خودشو محتاطانه بهم نزدیک تر کرد تا آخر که سرشو گذاشت رو شونم کمی که گذشت دیدم سرش تکون تکون میخوره انگشتمو گذاشتم زیر چونش و صورتشو جلوم گرفتم خیس اشک بود گفتم چته گفت اشک عشقه ؟ چارشاخ موندم که اشک عشق چه جور صیغه ای هست کمی که آرومتر شد گفت کیوان واقعا منو میخوای گفتم آره خودشو تو بغلم ولو کرد و محکم به خودم فشردمش احساس بزرگی زاید الوصفی میکردم و توی رویاهای خودم غوطه ور شدم شبو پیش هم مثل خواهر برادرای خوب خوابیدیم و صبح حدود 11 بهروز با بقیه اومدن و من مثلا رفتم دنبال کارهام چند کار جزئی بود که بسرعت تموم شد و برگشتم نگاه ها همه یه جور دیگه شده بود و فهمیدم رویا همه چیزو گفته و اونهام از اوکی من باخبرند عصر دیدم نمیتونم این نگاه هارو تحمل کنم و گفتم باید برم مشهد کارهام مونده بهروز با تعجب گفت نمیذارم بری تازه داریم فامیل میشیم کجا باید بمونی گفتم نه گفت راه نداره و رویا اومد جلو گفت بریم چرخ بزنیم بی اختیار گفتم آره و رفتیم روش بهم بازتر شده بود و تو صحبت هاش چند تا هم حرفهای مثل کس چرخ و کونده و ..... پرید بیرون که منم خودمو به اون راه زدم و طبیعی کردم خلاصه شام با هم بودیم و شب برگشتیم و اون شب پیش بهروز خوابیدم صبح بهر مکافات بود خداحافظی کردمو اومدم سمت مشهد اخرای شب رسیدمو و تا رفتم خونه دیدم از تهران چند بار زنگ زدن که فلانی رسیده یا تماس گرفتم و رسیدنم رو اعلام کردم و مثل جنازه افتادم رو تخت صبح دیدم برخورد خانواده خودمم عوض شده لبخند هائی که خورده میشد و نگاه های عمیق و بانفوذ که تحملشو نداشتم رفتم سمت شرکت و عصر برگشتم خواهرم اومد پیشوازو گفت میدونی کی میاد مشهد گفتم نه ؟ گفت رویا امشب با هواپیما میاد باید بریم دنبالش گفتم یعنی چی خودش تنها گفت نه با مامانش ظاهرا میخوان بیشتر با تو صحبت کنن تو ذهنم گفتم منکه تازه اومدم بهر صورت شب رفتیم پیشوازشون و رویا با مادرش رو آوردیم خونه همه گفتم ما میریم حرم زیارت و طبق معمول برای حرفهای نهانی مارو تنها گذاشتن رویا جور دیگه ای شده بود گفت منو دوست داری گفتم آره بابا خیلی گفت چقدر نوک انگشتمو نوشون دادمو و گفتم اینقد گفت دارم جدی میگم گفت خوب خیلی گفتنی نیست گفت جریان عشقی رو برات گفتم گفتم خوب حالا مهم نیست نمی خوام چیزی بدونم گفت تا حالا سکس داشتی موندمو و گفتم نه به اون صورت چیله شد که راست بگو منم گفتم نه نداشتم منظور کمی که صحبت کردیم دیدم رفت سمت کیرم کشیدم عقب گفتم چیکار میکنی حالا خوب نیست گفت نه میخوام همه چی تموم بشه گفتم لازم نیست از نظر من تموم شده است لبخند تلخی زدو و گفت منکه میدونم به اندازه موهای سرت کس بازی کردی اما بذار همه چی تموم بشه چیش خودم گفتم حتما میخواد پرده شو بزنم تا خیالش از بابت من راحت بشه خیلی حرفه ای کیرمو در آورد و سریع کرد تو دهنش گفتم رویا نه بذار به موقعش اما توجه نکرد و دستمو گذاشت رو کسش خیلی داغ بود و مجبور شدم وارد عمل بشم دستمو بردم تو شرتش کس خیس و پشمالوش تو دستام بود ساک زدنش خیلی شدید شد و منم شلوارو شورتو درآوردم و لای پاشو باز کردم لبه های کسش تیره و کبود بود و نگذاشت ببینم و سینه هاشو جلوم لخت کرد دید دارم شاخ درمیارم چون اصلا دخترونه نبود خیلی شل و ول بود و آویزون با ترس رفتم سمت کسش و با انگشت لاشو باز کردم گشاد بود و معلوم بود خیلی ازش کار کشیده در حالیکه شهوتم یباره فروکش کرد گفتم تو بازی تو دختر نیستی ؟ گفت نه مگه مهمه گفتم پس چی ؟ اینقد به همه دادی که چیزی ازت نمونده گفت مگه تو کس نکردی تو هم خیلی هارو کردی منم مثل تو کشیدم کنار و اونهم کنارتر نشست کیرم کلا خوابیده بود انگار اصلا نبوده گفت من کس دیگه ای رو دوست داشتم و دارم و براش میمیرم فکر نکن جنده ام من فقط به اون دادم اما خیلی زیاد همه هم میدونن فقط خواستم دست از سرم بردای و عشق مضحکت رو نثار خر دیگه ای بکنی همین به تلخی گریستم همه چیز درونم خورد شد و از بین رفت کمی بعد دیدم داره ساک میزنه گفتم خجالت بکش پاشو خودتو جمع کن گفت ببین منطقی باش اصلا اتفاقی نیفتاده چقد خری حالا که همه چیزو فهمیدیم بیا امشبو لذت ببریم گفتم تو که میگی کس دیگه ای رو دوست داری پس به اونهم خیانت میکنی گفت خوب اونهم بمن خیانت میکنه مهم نیست چون عشق پاکی بمن داشتی میخوام خاطره خوبی هم داشته باشیم و اومد نشست رو کیرم و خیلی راحت کردش تو منکه هنوز تو مود ضد حال بودم با اینکه کیرم بلند شده بود اصلا احساس لذت نمی کردم خیلی بدم اومده بود از همه چیز و همه کس کمی بعد آبم اومد و اون همشو ریخت روفرش کثافت کاری در حد اعلا بعد خودشو پاک کرد و لباس پوشید و دیگه هم یک کلمه با من صحبت نکرد و صبح که بیدار شدم اونها با اتوبوس رفته بودن و همه با تعجب بمن نگاه میکردن از خانواده ام تا مدتی کسی چیزی نمی دونست تا اینکه یه روز اومدم خونه و با اعصاب خورد رفتم اتاقم بابا پشت سرم اومد و گفت کیوان امروز باید بگی چرا با رویا بهم زدی بهروز هم که چیزی نمی گه خیلی ساده گفتم رویا دختر نبود زن بود همین چند لحظه سکوت وبعد بی هیچ حرفی رفت بیرون فردا گفتم میخوام چند روز برم ایتالیا ( عموم اونجاست و کار بازرگانی ما با کمک و همکاری متقابل ایشون رونق گرفت و همون سفر بود که باعث رونق کاری من شد ) بابا خیلی استقبال کرد و گفت ترتیبشو میدم انگار فکر میکرد تو قضیه رویا اون مقصر بوده چند هفته بعد رفتم ایتالیا پیش عموم که کوچکترین عمومه و 4 روز اونجا بودم اصلا از عمرم حساب نمی شه و عموم خواست که دفتر خودم رو از سایر شرکا جدا کنم و فقط با اون کار کنم منم که کارم خوب نمی چرخید بلافاصله قبول کردم و با انرژی زیادی برای کار برگشتم تازه مستقل شده بودم که درگیر دومین و آخرین ماجرای عشقی شدم و بعد از اون دیگه راحت و فارغ به زندگی مجردی و لذتبخشم مشغول هستم
====
فرستنده: کیوان
-----------------------------------------------------------------------
کیوان و مهماندار خارجی هواپیما
با سلام خدمت دوستان
این خاطره مربوط میشه به سال 77 که بازار روسها در مشهد خیلی داغ بود و تردد زیادی داشتند. یک روز گرم تابستونی حدود ساعت 12 ظهر شدیدا مشغول کارهای روزمره بودم و فرصت سر خوروندن نداشتم صفورا منشیم در زد اومد تو و گفت آقای تیموری با شما کار داره.با تعجب گفتم خودش اومده یا کارپردازش گفت خودش و خیلی هم عجله داره این آقای تیموری یه جوری همکار ما بود شرکت باربری بین المللی داشت و البته کارپردازش هم از اون کس بازهای بسیار قهار مشهد بود و هست و فکر کنم کسی زنده از دستش در نرفته باشه تیموری برای خودش کسی بود و معمولا خودش برای کاری نمیومد شرکت گفتم تعارف کن بیاد تو. چند لحظه بعد دیدم تیموری با عجله پرید تو اتاق و گفت کیوان جان دستم به دامنت یه کاری دارم فقط بتو روم میشه بگم!گفتم بگو هر کاری باشه واست میکنم.گفت ببین اگه به ریشم بخندی یا مسخرم کنی دیگه کلا رابطه مون بهم میخوره!با کمی تعجب گفتم خوب بابا بگو چی شده نصفه جون شدم!یکی نگاهی به دور و بر کرد و گفت راستش من یه مهمونی دارم که میخوام تو دفتر شما ازش پذیرائی کنم!با پوزخند گفتم خوب اینکه چیزی نیست دفتر من مال شما.گفت آخه نباید اینجا کسی باشه!گفتم تیکه است؟کمی خجالت کشید...گفتم موردی نیست رفیق و صفورا رو صدا زدم و گفتم به آقای بابائی بگو سریع بره اتاق بازرگانی و مجیدی و رسولی رو هم بفرست دنبال نخود سیاه بعدش خودتم برو تا ساعت 5 عصر لبخند موزیانه ای زد و گفت حتما و رفت بیرون.تیموری گفت ببین اون طرف الان پائینه میشه بیاد بالا؟منکه تو شرکت کاملا راحت بودم گفتم آره بابا بگو بیاد.گفت من میفرستمش بالا و خودم میرم یه ربع دیگه میام و رفت پائین چند لحظه بعد دیدم صفورا یه دختر قد بلند با پوست سفید و چشمای رنگی که لباسی مثل لباس فرم تنش بود رو با خودش آورد تو اتاق من اصلا وا رفتم موندم چارشاخ که تیموری دست و پا چلفتی کس به این نابی رو از کجا آورده بهش تعارف کردم و اون گفت : azderasti به روسی یعنی سلام!تازه دوزاریه افتاد که بابا این مال مملکت دوست و همسایه هستش تو کونم عروسی وحشتناکی با ارکستر و جاز کامل بر پا شد به صفورا گفتم سریعتر دیگه بابا در حالیکه چادرشو میندخت سرش که بره گفت میخوای واستم کمکت کنم یه فحش ناب بهش دادم و با خنده رفت!رفتم تو طرف تو همین حین تیموری که ظاهرا پائین منتظر بود پرید تو دفتر و گفت ببین کیوان جون من 10 دقیقه طرف رو بکنم و میرم بعدش مال تو!گفتم زکی بابا بکنی و بعدش بری من تا صبح باید به یاد این 20 دست بزنم!دختره خندید.گفتم فارسی بلدی گفت آره اما این ( تیموری ) گفته بود تا من نیام بالا فارسی حرف نزن!گفتم بهرام خیلی کس کشی فکر کردی میکنمش و میرم؟گفت نه بابا اما ترو خدا بذار من بکنم سریع میرم!گفتم بعدش چی؟گفت این ساعت 4 باید هتل باشه یه آژانس براش بگیر خودش میره هتل. دختره با سر گفته بهرام رو تصدیق کرد و گفتم خیلی خوب اومدم تو هال و اونها رفتن تو اتاق جلسات من تو هال کیرم به طرز ناجوری زده بود بالا و تو فکر این بودم که این دختره از دستم در نره برا همین در هال رو از تو قفل کردم و اومدم رو صندلی صفورا نشستم میخواستم کیرم رو بیارم بیرون که دیدم در باز شد و بهرام با پیشونی عرق کرده زد بیرون!پشتش دختره با لباس کامل روی یکی از مبلها نشسته بود و دیده میشد در حالیکه سیگار باریک و بلندی رو دود میکرد تیموری گفت خوب اینم مال تو من رفتم!گفتم کردی یا کردت؟خندید و درو براش باز کردم و رفت دوباره در قفل شد و برگشتم پیش کس روسی نشستم و بهش گفتم سیگاری هستی؟خندید و گفت برای کلاس!گفتم این دوستم چه جوری کردت؟کمی لای پاشو باز کرد و دیدم شورت نداره فهمیدم فقط شورت طرف رو درآورده و گذاشته. تو دلم به کس خلی بهرام خندیدم اخه همچین لعبتی رو که نباید اینطوری کرد سیگارش تموم شد و گفت اینجا حموم هست؟گفتم آره.گفت چون باید بتو بدم حتما دوش لازم دارم تو دلم گفتم بابا الحق که خیلی فهمیده ای و حموم رو نشونش دادم منکه تیز کرده بودم برای استریپ تیزش رفتم و لخت شدنش رو از لای در دیدم وای که چی بود هیکل و قد به این قشنگی به عمرم ندیده بودم عجی چیزی بود همونجا درآوردم و کمی چیکو رو ماساژ دادم و اونهم با قدی برافراشته با تنها چشمش شدیدا مشغول تماشای دختر روس بود کمی بعد رفتم و نوشیدنی خنک براش ریختم و اونهم اومد بیرون حوله منو دورش پیچیده بود و تا اومد تو اتاق باز سیگار روشن کرد.گفتم چیه بابا چقدر سیگار!خندید و خاموشش کرد کمی لای پاشو باز کرد و لیوان رو دستش گرفت و گفت من اسمم نادیا و مهماندار هواپیمای مسافربری هستم دیدم که الحق عجی مهمونداری آب تمام مسافرا که میاد! کمی نوشید و لبخندی زد و همونطور لبشو شل کرد و ربخت رو سینه اش و رفتم سمتش استاد سکس بود حوله رو دادم عقب و سینه هاشو دیدم با زبونم کمی نوشیدنی رو از رو سینه اش لیسیدم.
دهنشو نزدیک گردنم برد و دم گرمشو ریخت روی پوست گردنم تو یه لحظه چیکو میخواست پوست خودشو پاره کنه طرف واقعا استاد سکس بود نوک زبونشو روی نقطه ای از گردنم گذاشت کم مونده بود خومو خراب کنم یه لحظه کشیدم کنار و طرف که دستش از روی شلوار روی کیرم بود فهمید و منو کشید سمت خودش.گفت مهم نیست بریز بازم دوباره بلند میشه و به راحتی چیکو رو درآورد و دستاشو محکم دورش حلقه کرد و با زبونش زیر سرشو تحریک میکرد برای اولین بار بی اختیار دادم در اومد و دادشتم نعره میزدم تمام آبم رو صورتش ریخت و وقتی خوب حسابی با زبوش تحریکش کرد و دید که چیکو کاملا مرد با دستمال کاغذی چیکو و صورت خودشو پاک کرد و رفت دستشوئی صورتشو شست و اومد یه سیگار درآورد و یه نگاهی بمن کرد و دوباره گذاشت تو پاکت!بهش گفتم راحت باش بابا... اما روشن نکرد و شروع به صحبت کرد فارسی رو با لهجه قشنگی صحبت میکرد مثل اهالی سمرقند چشماش خیلی درشت و رو به بالا بود تقریبا رگه هائی از نژاد ترکمن در چهره اش دیده میشد پاهاش بسیار بلند و باریک و کلا یه باربی تمام عیار بود پوست خیلی لطیفی داشت و سرخی گاز کوچکی که از لپاش گرفته بودم قشنگ پیدا بود گونه هاش بصورت طبیعی سرخ و وقتی از نزدیک نگاه میکردی مویرگ های زیرش کاملا پیدا بود دیدم خیلی معذبه اینه که خودم براش یه سیگار روشن کردم و دادم دستش ایندفعه با خیال راحت اونو گرفت و کشید.گفت که شوهر داشته و شوهرش با یه زن آذربایجانی فرار کرده و اونهم مجبور شده بره سر کار و بخاطر زیبائیش سریع در شرکت هواپیمائی استخدام شده و اصالتا در تاشکند متولد شده از پدری روس و مادری ازبک اسمش قبلا Guzel بوده اما بعد از ازدواج به نادیا تغییر داده ! سیگارش تموم شد و گفت شروع کنیم؟با سر اشاره کردم و لای پاشو باز کرد و گفت اول تو کمی بهم حال بده کس جمع و جوری داشت که کمی لبهای صورتیش اومده بود بیرون بسیار تمیز و تازه تراشیده اطرافش هم کاملا سفید بود فکر کنم از کرم مخصوصی برای سفیدیش استفاده کرده بود خیلی آهسته زبونمو گذاشتم لای لبهاش و تا بالا کشیدم لاش باز شد و عطر تحریک کننده ای به مشامم خورد زبونمو بیشتر لای کسش فشار دادم و اونهم دستشو تو موهام برده بود و بازی میکرد باز دیدم کار داره خیلی سریع پیش میره بلند شدم و با عذر خواهی رفتم اتاق خودم و اسپری لیدو رو در محل کوپر استفاده کردم تا هم متوجه نشه و هم خودم لذت کامل ببرم برگشتم و برای تاخیر اندازی یه گیلاس ویسکی براش آوردم با تشکر زیاد خورد و 10 دقيقه ای علاف کردم و دوباره شروع کردم با تمام قوا کسشو میخوردم کمی بعد جاها عوض شد و اون برای من ساک میزد خیلی قشنگ و قوی.اصلا دندونهاش به چیکو نخورد ولی با فشار زیادی میک میزد بلند شد و چیکو رو تنظیم کرد و نشست روش دستشو روی چوچولش گذاشته بود و با خودشم ور میرفت کمی بعد روی مبل وا داد و افتادم روش سینه هاش خیلی سفت بودم به شوخی گفتم پروتز داری؟اخم شوخی کرد و گفت نه اهلش نیستم با دستاش دونه دونه موهای سینه مو میکند که باز خودش لذتی داشت بعد بلند شد و پشت بمن کرد و گفت با شدت. گذاشتم و شدید شروع کردم هر دو نفس نفس میزدیم و اون ارضا شد خودم دلم میخواست تموم بشه زیر تخمام داشت درد میگرفت و معلوم بود که کوپرم لبریز آبه ولی بی حسی نمی گذاشت خالی بشم کمی نفس تازه کردم و گفت از جلو دیگه نمی تونم از عقب میخوای؟کفم برید اصلا فکر نمیکردم از عقب بهم بده سوراخ ریزی داشت که به سختی دیده میشد بقول ایرج میرزا : (( من بر آنم که در آن عاری ز مو--- جو نشاید کرد با چکش فرو )) گفتم میتونی؟خندید و چیزی نگفت...سر چیکو رو مالید به سوراخ کونش و ظاهرا خودشو ول کرده بود چون به راحتی داشتم باز شدنشو با کله چیکو حس میکردم کمی بعد سرش داخل بود و با یه نگاه بهم فهموند که باقیشو بفرست بی هوا و با فشار تمامشو کردم تو.دیدم رومبلی رو محکم چنگ زد فهمیدم که فشار زیادری رو تحمل کرده صورتشو سمت خودم گردوندم دیدم محکم لب پائینشو گاز گرفته به نرمی شروع کردم و کمی بعد آروم شد و خودشو ول کرد و ظاهرا داشت لذت میبرد به مکافات خودمو خالی کردم که منو محکم به خودش فشار داد و کل آبم تو کونش خالی شد کشیدم بیرون و افتادم رو مبل سوراخش باز مونده بود و خیلی ملتهب بودم کنارم دراز کشید و از هم لب میگرفتیم بلند شد و دوباره دوش گرفت وقتی برگشت لباس پوشید و گفت باید برم اما سکس لذت بخشی بود و منو که داشتم لباس میپوشیدم سرپا نگه داشت و کیرمو کشید بیرون و کمی با لبا و زبونش باهاش بازی کرد و بلند شد یه لب طولانی گرفت.گفتم خودم میرسونمت اما قبول نکرد و گفت مجاز نیست...بهش پول تعارف کردم و گفتم بالاخره حتما پولیه گفت که دوستت بهرام حساب کرده و از لای پولهائی که جلوش گرفته بودم یه پونصدی کشید بیرون و گفت امضاش کن!کردم و خودشم یه اسکناس از کیفش بیرون آورد و امضا کرد داد بهم به همراه عکسش و با بوسه آخر خداحافظی کرد یه تاکسی تابلو دار براش گرفتم و فرستادمش رفت هنوز خودمو جمع و جور نکرده بودم که صفورا اومد و چون کسی نبود شوخی رو شروع کرد گفت چطور بود؟گفتم خیلی رویائی!گفت اونی که من دیدم حاظر بودم با دختر بودنم بخورمش تو که هیچی!بهش گفتم خیلی وارد بود اگه شگرد هاشو یاد میگرفتی خیلی بدردت میخورد!اخم کرد و گفت دادنو خوب بلدم بی هوا بغلش کردمو و گاز محکمی رو که از نادیا میخواستم بگیرم از صفورا گرفتم و جیغش تو ساختمان پیچید.
===نویسنده: کیوان
--------------------------------------------------------
یک شب بارانی
آنشب هم مثل امشب از سر صبح باران سر باريدن گرفته بود با اين تفاوت که تنها نبودم و در کنار همين پنجره خيس دختري پا به پاي من پيک هاي داغ مشروب را به سلامتي هر آنچه که بود و نبود سر مي رفت.گرچه از روز اول که در خيابان اين دانشجوي پزشکي بيست و هشت ساله چشم و ابرو مشکي و گندم گون را ديدم مي دانستم آنچه که او را کنار من قرار داده جز شهوت متورم شده بزير مانتوي تنگ خاکستري اش چيزي نخواهد بود اما هيچ وقت فکر نمي کردم که اوهم پابه پاي من به دنبال حس پنهان جنون و روابط غير منتظره در سکس هست. اين اتفاق رو از وقتي فهميدم که براي بار دوم رابطمون به جاي نازو نوازش ازم خواست که مث سگ کتکش بزنم و بعد به ناله هاي هيستريکي ارضا شد. داشتم ميگفتم که آن روز هم باران بي وقفه مي باريد. شمارش استکان ها از دستمان خارج شده بود و او برهنه در آغوش من با هيجان کودکي دبستاني به رقص قطره هاي آب بروي شيشه خيس پنجره نگاه ميکرد.دستانم را بروي پستانهايش کشيدم و اين بار با بي حالي رانهاي خوش فرم و گوشت آلودش را از هم گشود و با دست حجم خيس متورم شده ميان پاهايش را لمس کرد و اينکار را تا وقتي که از قرار گرفتن دستم بروي کسش مطمئن نشده بود تکرار مي کرد.در اين سه ماهي که با هم بوديم هر گونه رابطه اي را از انواع فتيش و هارد سکس و سافت سکس و کثافت کاري و ... باهم تجربه کرده بوديم. و مطمئنا هر دو مي دانستيم که چه انتظاري از هم داريم. باد خنکي از پنجره نيمه باز بدرون مي آمد و بروي سينه هاي لخت و داغ او مينشست خواستم پنجره را ببندم که نگذاشت. حرارت آن مايع داغ سرما و باران را از يادمان برده بود. هردو ميسوختيم.دستم را از ميان پاهايش برداشتم. دستم و مايع گرم و لزجي پر کرده بود. کف دستم دو عدد موي مشکي و کوتاه چسبيده بود. آخرين بار گفته بودم که موهاش و نتراشه و حالا کمي بلند شده بود.همانطور نشسته چرخيد و دهان گرمش و بروي کيرم گذاشت. لبهايش را غنچه کرده بود و چشمانش را بسته بود. کيرم و چند بار رو لبش ماليدم و محکم بروي لباي بستش زدم و بزور وارد دهنش کردم.همين که سرش وارد شد شروع به مکيدن کرد .ازين کار خوشش ميآمد و آنروز هم براي بار چندم اينکار و تکرار ميکرد. چند دقيقه اي تو اون حال گذشت. چشام و بستم و به صداي بارون گوش دادم. هواي خنک لاي موهام مي چرخيد. دوزانو لخت جلوم نشسته بود و با ولع کيرم و تو دهنش مي مکيد. احساس ميکردم که تصاوير روبروم چيزي جز توهم و رويا نيست. بخار الکل دهانش کيرم و بيحس کرده بود و با اين وجود شدت مکش هاي دهنش بعد از چند دقيقه کار خودش و کرد. همونطوري که موهاش و چنگ زده بودم خواستم بکشم بيرون که با دست مچ دستم و گرفت و زوزه کنان دهنش و رو کيرم قفل کرد. آبم تو دهنش خالي شد؛ چون بار اول نبود زياد نيومد. مايع سفيد و رو لبش مي ماليد و بعد باشيطنت تو چشام نگاه ميکرد و بعد دوباره اونو هورت ميکشيد. لبم و رو لبش گذاشتم و تو بغلم کشيدمش. تنش هنوز داغ بود.با بيحالي تو گوشم حرف ميزد. سيگاري آتش زدم و قبل ازين که گوشه لبم بگذارم از دستم گرفت. دستش رو پس زدم و ته سيگارو روي لبش گزاشتم.پک عميقي زد و دودش و بلعيد. سيگارم به نيمه نرسيده بود که در گوشم با بيحالي گفت که بازم ميخواد... از صبح تا حالا چهار بار ارضا شده بود و هنوز تشنه بود. غروب شده بود و هوا تاريک بود.گفتم بيا بريم بيرون قدم بزنيم. دستش و گرفتم و بلندش کردم. مانتو شو تنش کرد بدون اينکه زير چيزي بپوشه؛ بعضي وقتا خودمم از کاراش متعجب ميشدم و خندم ميگرفت. بزور شلوار جين وپاش کردم باهم به کوچه رفتيم. با وجود بارون کوچه خلوت تر از هميشه بود و تک و توک رهگزران با عجله به خانه هاشان پناه مي بردند. نيم ساعتي در همون حوالي قدم زديم. و دست آخر پشت خانه لا بلاي درختان چنار انبوه يکي از مناطق شمال غرب تهران بروي تخته سنگي نشستيم.به فاصله چند متر آنطرف تر رديف چراغ هاي پايه بلند فضا را در هاله نور اندکي روشن کرده بود. مستي کم کم از سرمان مي پريد. همانطور که روبرويم نشسته بود دستانش را در دست گرفتم. گرم بود و خيس. قطرات باران کم کم شديد شده بودند موهايم خيس و نمناک بود. همانطور نشسته از روي شلوار با کيرم بازي ميکرد و بدون ممانعت من زيپ شلوارم را پايين کشيد و کير نيمه خوابيده ام را در دست گرفت.از دور دست جز صداي پارس چند سگ و سوت هاي آشناي شبگرد محل صدايي بگوش نمي رسيد. پيراهن ام به تنم چسبيده بود از لا بلاي موهايمان آب ميچکيد اما هنوز از اثر الکل غروب گرم و داغ بوديم. لب هاي خيسش رو روي لبم گذاشتم و آنها را محکم به درون دهانم فرو بردم. نفسهاش با هرم داغي در دهانم ني چرخيد مرا بيشتر تحريک ميکرد.بدون حرف جلوم به حالت نيمه خميده ايستاد.مانتو اش را بالا زد و دکمه ي شلوارش را باز کرد. از پشت برجستگي باسنش زير نير اندک چراغ مي درخشيد. با شيطنت باسنش رو جلوم حرکت ميداد و با اينکار طبق عادت هميشه از من ميخواست تا آنهارا نوازش کنم.اما به شيوه مورد علاقه مان. با کف دست محکم بروي باسنش زدم و با ناله خفيفي به استقبالم آمد. قطره هاي آب بروي باسنش مي نشست و با ضربه هاي دست من به زمين ميچکيد. با دست باسن تپلش را کمي باز کردم. سوراخ چروکيده و تنگش را کمي موي ظريف و مشکي پوشانده بود. انگشتم را به آرامي به درون لغزاندم . با هر حرکت انگشت خودش را عقب و جلو ميکرد. همانطور از پشت کيرم را به پشتش رساندم و کمي لاي باسن خيس و نمناکش کشيدم و به روي سوراخ پشتش گذاشتم. با وجود چندين و چند بار سکس هنوز دختر بود و دلم نميخواست که از اعتمادش سواستفاده کنم. چون تمام بي پروايي اش در رابطه با من از اعتمادي بود که نسبت به من ديده بود.با وجود ترشحات کس و قطره هاي باران زمان زيادي لازم نبود و به آرامي کيرم به درون غلتيد . ناله اي از سر لذت سر داد و با هر حرکت من خودش را به عقب و جلو ميکشيد. کم کم صداي ناله هايش بالا ميرفت و براي انکه توجه شبگرد يا رهگزراني که امکان داشت ازان اطراف گذر کنند جلب نشود دستم را بروي دهانش گذاشتم. گرچه در ميان انبوه کاج ها و موقعيتي که ما قرار داشتيم از هر طرف محفوظ از ديد بوديم. اما دلم نمي خواست که کسي متوجه صداها بشود. دستانم را محکم بروي دهانش گذاشتم و از عقب مشغول بوديم. انگشتانم را ميمکيد و گاز ميگرفت. دست ديگرم را از زير بروي کسش گذاشتم و نقطه حساسش را چنگ زدم. پاهاي از هم گشوده اش را بروي دست من بست و با ناله هاي پياپي متوجه شدم که در حال ارضا شدنه..چند دقيقه اي نگذشت که لرز شديي کرد و بعد به همان حال دولا ماند. کيرم هنوز داخل باسنش بود چند ثانيه اي صبر کردم تا آرام بشه و بعد به آرامي بيرون آوردم. همانطور دولا مانده بود و دستانش را بروي زانو زده بود. مانتو خيسش بروي کمر تاشوده بود و تند تند نفس ميکشيد. دستم را از لاي پايش برداشتم؛ دوباره همان مايع گرم دستم را پرکرده بود. شديد ارضا شده بود و هنوز کاملا به حالت عادي باز نگشته بود. همانجا بروي تخته سنگ نشستم. باسن سفيد و برجسته اش روبرويم بود. من هنوز جا داشتم و تازه آلتم سفت و محکم شده بود. از عقب کمي رانهايش را باز کردم. کمرش را پايين تر آورد ... باسنش بيشتر بازشد. معقد سرخ و کبودش به آرامي باز و بسته ميشد. انگشتم را برويش گذاشتم. داغ و مرطوب بود و انگشتم را به درون مي مکيد. دوباره تکرار کردم؛ اينبار با زبان. خوشش آمد؛ ابتدا قلقلک و سپس لذت بود که ميبرد.احتياج به فشار زيادي نبود؛ با کمي هل زبانم را با باسن ميمکيد.به آرامي شروع به خنديدن کرد. با دست ضربه اي به باسنش زدم. باسنش را بروي زبونم جمع کرد. کم کم هردو ازين بازي جديد لذت ميبرديم. با زبان مشغول کردنش بودم و او با هر ضربه دست من زبانم را با معقد گاز ميگرفت. رفته رفته دوباره تحريک ميشد و به حرکات من با هيجان پاسخ ميگفت.چند دقيقه اي به همين منوال گذشت تا اينکه نفس هاش دوباره اوج ميگرفتند. در همون حال ناله کنان در حالي که باسن درشت و سفيدش را با دو دست از هر دوطرف باز کرده بود گفت: محکم تر....محکم تر بزن....بزن...بزن....بزنم....ضربه هاي دستم را محکم تر کردم... همانطور که دولا شده بود بروي زمين نشست. دستانش را بروي زمين که از شدت باران گل شده بود گذاشت و سرش را بروي دست قرار داد. و دوزانو در حاليکه باسنش را بالا گرفته بود قرار گرفت. با هر ضربه دستم لنبر هاي تپلش به شدت ميلرزيدند و قطره هاي آب به اطراف پرت ميشدند.م:اگه ميخواي به همه جات بخوره کونت و حسابي وا کنبا دست دوطرف باسنش رو بيشتر گشود.حالا از زاويه اي که من ايستاده بودم .کس تنگ و خيس و خوش فرمش به کلي باز شده بود.سوراخ معقدش نفس نفس زنان همچنان منتظر ضربه هاي من بود.با شدت گرفتن حرکات دوباره به لحظه ارگاسم نزديک ميشد. با اوج گرفتن شهوتش باسنش رو با فشار بيشتر باز ميکرد و سطح دست من به تمام باسنش برخورد ميکرد. به راحتي حرکات قطره هاي آب غليظ و گرمي که از درون کس از هم بازشدش به بيرون ميچکيد رو مي ديدم ... دوباره همان لرز دلپذير و نفس هاي کشيده و تخليه حس جنسي.براي بار دوم هم ارضا شد. اينبار بدون معطلي جلوم زانو زد... هر دو گلي و خيس شده بوديم....کيرم و بدهان گرفت و شروع به مکيدن کرد و به همان خوبي قبل مي خورد. به قطره هاي باران که بروي سطح داغ و متورم کيرم مينشست و حرکت لبهاي تنگ و خوش فرم او با آلتم بيشتر از هرچيز تحريکم ميکرد. براي اولين بار بود که در بيرون از خانه رابطه داشتم. و غالبا ازين کار خوشم نمياد اما آنشب خلوت و باراني خاطره ي خاصي برايم شد. کيرم و از دهنش در آوردم ... بلافاصله لبانش را غنچه کرد که دوباره بروي لبهايش بکوبم اما اينکار را نکردم.کيرم را دستش دادم و او را در آغوش کشيدم. تقربيه بروي زمين دراز کشيده بودم و او بروي شکمم نشسته بود.همانطور که کيرم و سفت مي ماليد و با علاقه فشار ميداد سرش را بروي سينم فشار دادم. حرارت نفس هاش بروي گلوي خيسم ميخورد ولذتي دوچندان ميبخشيد. دقايقي به همان حال مانديم تا آبم درون دستانش ريخت.با شيطنت بروي زانو هايم نشست و دستش را بروي لبش ماليد.هر دو کاملا تخلبه شده بوديم و پس از آن طوفان عظيم در آرامشي شگرف و غير قابل وصف فرو ميرفتيم. بي قيدي آغوش هايمان در آنهواي باراني و خيس و اندام هاي گل آلوده و رها از قيد و بند هاي اجتماع؛ لذت آزادي را در ما زنده کرده بود.پاسي از شب مي گذشت و آسمان سرخ و دلگير بود. شلوارم را بالا کشيدم.اثر مشروب بکلي پريده بود و ازآن جر مثانه اي پر و ملتهب چيزي نمانده بود. همانطور ايستاده کنار کاج بلندي ادارار کردم. سارا هم که حال و روزش بدتر از من بود نگاه شيطنت باري به من کرد و روبرويم ايستاد . مانتوي گل آلودش را بالا زد و روبروي من شروع به ادرار کردن کرد.در حاليکه که با تعجب نگاهش ميکردم جلوتر آمد و چرخ زنان با فشار ادامه ادرارش را به اطراف پاشيد و ناخود آگاه چند قطره اي هم بروي من ريخت اگرچه در آن وضع خيس و آشفته بودم اما سبکسري هاي پسرانه اش پيش از آنکه خشمگينم کند برايم تحريک کنند بود.و مهم تر آن بود که بيرون از حال و هواي روابط جنسي متانت و وقار غير قابل انکارش جذابيتش را چندين برابر ميکرد.همانطور خيره به مايعي که با فشار به زمين مياشيد و کف آلود در هواي خنک اطراف بخار اندکي به خود برجاي ميگذاشت نگاه ميکردم که با صداي پارس سگ دوباره به خود آمدم. او هم کارش تمام شده بود و مشغول بالا کشيدن شلوارش بود. آنشب با آرامشي وصف ناشدني به خانه برگشتيم. پيش از هر چيز هر دو به حمام رفتيم و بعد با دو فنجان چاي داغ به آغوش خواب رفتيم.نویسنده: م.آزاد
فرستنده: علی
--------------------------------------------------
مهستی، زن عموی مهربون من
زن عموی عزیزمزن عموی من یه زن 41 ساله است با قد متوسط و پستونها و کون درشت. طفلکی نمیتونه بچه دار بشه و اون و عموم تنها زندگی می کنن. عموم ماهی سه روز به خاطر کارش میره دبی و همیشه از کسهای آبدار اونجا تعریف میکنه و ناگفته معلوم که هر دفعه یه حالی به خودش میده.فکر کنم زن عمو هم میدونه ولی طفلک به خاطر مشکلش چیزی نمیگه.من 26 سالمه و زن عمو با من خیلی مهربونه و من هم همیشه دوستش داشتم. پارسال تابستون دعوت شدیم باغ عمو. کلا 6 نفر بودیم من و خواهرم و بابا و مامان و عمو و زن عموی عزیزم. زن عمو یه دامن بلند و یه پیراهن پوشیده بود که پستونای نازش رو مشخص میکرد.هر وقت باد میوزید دامنش میچسبید به پاهاش و من سعی میکردم برجستگی کون و یا کسش رو تشخیص بدم. وقتی تو آشپزخونه کپسول گاز رو نصب میکردم و در حالی که خم شده بودم اومدم عقب که هیو کونم به یه چیز نرم و داغ برخورد کرد و ترسیدم. برگشتم نگاه کردم دیدم با کون زن عمو تصادف کردم. از خجالت قرمز شدم و عذر خواهی کردم ولی زن عمو با یه لبخند شیرین با عشوه گفت عیبی نداره. طرز گفتنش قند تو دلم آب کرد. ساعتای 10 عمو و بابا رفتن بیرون و زن عمو گفت میخواد بره تو باغ تا واسه چای آلبالو آلبالو بچینه.خواهر و مامانم هم گفتن میمونن و ناهار درست میکنن. من هم به پیشنهاد مامان رفتم به زن عمو کمک کنم. مهستی خوشگلم (زن عمو) جلو راه میرفت و من دنبالش و از تماشای حرکات ناز کونش از رو دامن لسی که روی اون باسن تپل مپل مرقصید لذت میبردم. انگار مهستی جون هم اینو میخواست و باسن نازش رو بیشتر میخراموند و منو یاد اون برخورد داغ با کونش میانداخت. یه دفعه طفلکی مهستی سکندری خوردو خورد زمین. من دویدم طرفش و پرسیدم چی شد. در حالی که معلوم بود دردش اومده گفت هیچی.نشست و به درخت تکیه داد. کف دستاش رو آروم با دستام تمیز کردم. زانوهاشم کمی زخمی شده بود. دامنشو تا روی زانوهاش کشید بالا تا وضع زانوهاش رو ببینه. یه خورده خراشیده شده بود. من آروم زانوهاشو دست کشیدم که خیلی ناز به من لبخند زد و منم لبخند زدم. وقتی خواست با دستاش خراشیدگی پاشو لمس کنه یهو دامن لسش روی رونهاش سر خورد و تا شرتش پایین رفت. شرت صورتی با گلهای سفید که میشد کس تپلشو از پشتش تشخیص داد. من از خجالت قرمز شده بودم ولی مهستی اصلا به روی خودش نیاورد و یه لبخند ملیح روی لباش نقش بست. من که حال خودمو نمیدونستم هنوز زانوهاشو نوازش میکردم و شرت نازشو دید میزدم و مهستی هم هیچ مانع نمیشد. بعد یه دقیقه دامنشو کشید رو پاهاش و من دستش رو گرفتم و از زمین بلندش کردم. موقع چیدن آلبالو هم سعی میکردم با بدنش تماس پیدا کنم و وانمود کنم این تماسها تصادفیه.مهستی نازنینم هم هر تماس رو با یه لبخند پاسخ میداد. سر ناهار حواسم اصلا به ناهار نبود و فقط تو فکر مهستی بودم و خیلی هم حشر و حرکات مهستی رو دنبال میکردم. ناهار تموم نشده بود که عمو گفت ساعت 7 شب پرواز داره به دبی و باید زودتر برگردیم تهران. مامان از مهستی دعوت کرد شب بیاد خونه ی ما ولی مهستی گفت یکی از دوستاش شب پیشش میاد و تشکر کرد.من کلی حالم بد شد و به بخت بدم لعنت کردم. تو راه برگشت اعصابم داغون بود که یکی از دوستام با موبایلم تماس گرفت و ازم خواست شب برم خونشون.منم قبول کردم و به مامان گفتم شب خونه رفیقم میمونم. بعد از اینکه رسیدیم خونه زود دوش گرفتم و ساعتای 6 از خونه اومدم بیرون. توی راه موبایلم زنگ خورد و دیدم شماره زن عمو افتاده.تعجب کردم که مهستی چه کار میتونه داشته باشه.بعد از سلام و احوالپری مفصل من از وضع زانوش ازم پرسید که کجا هستم گفتم تو راه خونه رفیقم. گفت من شب تنهام و تنهایی میترسم میتونی بیای پیشم ؟ با تعجب و ذوق پرسیدم مگه دوستت نمیاد ؟گفت نه زنگ زده نمیاد. من هم نفهمیدم چطوری گفتم باشه و قرارم و با دوستم به هم زدم و رفتم خونه عمو.وقتی میخواستم در خونه عمو زنگ بزنم قلبم تندتند میزد. در و باز کرد و باهام دست داد. گرمای دستش داغم کرد. همون دامن و بلوز ناز تنش بود. ازم پرسید به مامانت گفتی میای اینجا ؟وقتی گفتم نه لبخندی از روی رضایت زد که منو متعجب و خوشحال کرد. برام نوشیدنی آورد و وقتی دولا شد که بهم تعارف کنه خیلی خوب پستوناشو میدیدم که تو یه کرست صورتی با گلهای سفید خودنمایی میکرد. فهمیدم شرت و کرستش رو عوض نکرده و همونست که صبح تنش بوده. مهستی رفت تو آشپزخونه شام درست کنه و منم تمام حواسم به مهستی بود و با چشام تعقیبش میکردم. بلند شدم رفتم آشپزخونه کمک مهستی جون بکنم. مهستی بین میز ناهار خوری و کابینت ایستاده بود و سالاد درست میکرد. رفتم بغل دستش وایستادم و گفتم کمک نمیخواین؟ گفت لطفا سس رو از تو یخچال بیار. برای رسیدن به یخچال باید از پشت سر مهستی رد میشدم و من که خیلی حشری بودم ناخواسته طوری رد شدم که تماس بیشتری با کون مهستی پیدا کنم ولی مهستی هم کونش یه خورده داد عقب و یه لبخند شهوانی زد. من مطمئنتر شدم که مهستی هم حشری هست و از این کارا خوشش میاد. ساعتای 9:30 عمو از فرودگاه دبی تماس گرفت و وقتی از مهستی پرسید تنهاست یا نه مهستی با یه خنده موذیانه گفت تنهاست که منم خندم گرفت. بعد شام وقتی ظرفها رو تو ماشین میچید و منم یکی یکی ظرفها رو از پشت سرش بهش میدادم آروم کونش داد عقب و از تماسش با من داغ شدم. منم به خودم جرات دادم و کیرم رو رو کونش فشار دادم. مهستی کونش رو آروم به کیرم میمالید و کیر من رو کون مهستی داشت بزرگ میشد. مهستی دستاشو رو کابینت گذاشته بود و کونش رو کاملا عقب داده بود و خودشو به من میمالوند. منم کاملا باهاش همراهی میکردم. دستامو گذاشتم رو کمر مهستی و شروع کردم مالیدن کمر و کونش و بعد آروم دستامو سر دادم رو پستوناش و از روی پیراهن ماساژشون میدادم.مهستی چشاشو بسته بود و با زبونش لباشو میخورد. دستمو انداختم تو کمر مهستی و برگردوندمش و لبامو چسبوندم به لباش و شروع به خوردن لباش کردم. مهستی خیلی خوب همراهی میکرد و دستای منم از رو دامن کون داغ مهستی رو ماساژ میداد. زبونشو توی دهنم میکرد و منم زبونشو میمکیدم.حدود 10 دقیقه لب میگرفتیم که مهستی گفت بریم اتاق خواب. من بغلش کردم و در حالیکه لباشو میخوردم بردمش تو اتاق خواب. به خواسته مهستی برق اتاق و روشن کردم و در و قفل کردم. روی مهستی دراز کشیدم و دوباره لباش و خوردم و پیراهنشو درآوردم و بوسای کوچیک از بالای پستوناش میگرفتم. با دندونام کرست مهستی رو کندم و نوک پستوناشو که کاملا شق شده بود میلیسیدم و میمکیدم. کم کم ناله های مهستی شنیده میشد.وقتی خواستم برم پایین و دامنشو دربیارم بلند شد. منو انداخت رو تخت و لباسامو درآورد. شلوارمو با شدت پایین کشید و کیر راست شده ی منم که شرتم رو خیس کرده بود از شرتم بیرون کشید و شروع کرد ساک زدن. اونقدر خوب و حرفه ای کیرمو میخورد که نزدیک بود نفسم بند بیاد. وقتی دید کیرم خیلی خیس شده و نزدیک آبم بیاد یه اسپری از کشوی تخت درآورد و رو کیرم خالی کرد و دوباره شروع به خوردن کرد.بعد طاق باز رو تخت خوابید و پاهاشو باز کرد. وحشیانه دامنشو درآوردم و با دهنم به شرت قشنگی که از صبح در آرزوش بودم حمله کردم. با زبون کسش رو از روی شرتی که کاملا از آب کس خیس بود میلیسیدم.بعد انگشتامو بردم زیر شرت و بدون اینکه شرتش رو دربیارم کسشو ماساژ میدادم و همزمان شرتشو تو دهنم کرده بودم و میمکیدمش تا آب کس مهستی رو بخورم. بعد شرتشو درآوردم و زبونمو فرستادم تو کسش. با زبون سقف کسشو میخوردم با انگشتام دنبال چوچوله میگشتم. چوچوله ی شق کرده مهستی راحت پیدا شد. زبونمو پهن کردمو چوچوله مهستی رو اونقدر محکم میلیسیدم که ناله های مهستی تبدیل به جیغ شده بود.بعد هم لبهای کسشو تو دهنم میکردم و اونا را سخت میمکیدم. مهستی هم موهامو چنگ میزد و کسشو محکم به صورتم میکوبید و ناله میکرد. آب کس مهستی کاملا جاری بود و منم به شدت تشنه. وقتی سرمو بلند کردم و به مهستی گفتم تشنه ام و میخوام آبتو بخورم با ناله گفت تمام کسم مال تو... ادامه بده کسم رو بخور بخوووووووور. منم آب کسشوو چوچولشو میمکیدم.یه دفعه تمام تنش لرزید و فهمیدم ارضا شده. حالا بدون اینکه از حامله شدنش نگران باشم پاهاشو بلند کردم و کیرمو فرستادم تو کس مهستی. کس مهستی اونقدر خیس و لزج بود که با اینکه کسش تقریبا تنگ و کیر منم به اندازه کافی کلفت بود تمام کیرمو تا خایه هام یهو بلعید و مهستی جیغ کشید. شروع کردم تلنبه زدن که مهستی داد میزد محکمتر تندتر تندتر...با اون اسپری که مهستی به کیرم زد حدود 10 دقیقه کس مهستی رو تلنبه میزدم. هر دومون به شدت عرق کرده بودیم و دیگه نا نداشتیم. یهو مهستی لرزید و با لرزش تنش کیرم مثل آتشفشان فوران کرد و تمام آبمو تو کس مهستی خالی کردم. اونقدر آبم زیاد بود که از کس مهستی اومد بیرون. بدون اینکه کیرمو از کس مهستی جون در آرم روش خوابیدم و شروع کردم خوردن لباش.مهستی هم دستاشو تو کمرم حلقه کرد و منم تو سینش فشرد و لبامو میخورد. بعد چند بار ازم به خاطر سکس تشکر کرد و گفت فکر نمیکرده یه کسی که از خودش 15 سال کوچیکتر اینقدر خوب ارضاش کنه. منم بوسیدمشو تو همون وضع تا 10 صبح خوابیدیم. صبح با هم دوش گرفتیم و بدون اینکه لباس بپوشیم صبحانه خوردیم. بعد صبحانه مهستی اونقدر منو حشری کرد که دوباره باهاش سکس کردم. 2-3 ظهر مامان به موبایلم زنگ زد و ناهار اجبارا رفتم خونه اما به مهستی قول دادم شب برگردم پیشش و همانطورم برگشتم و اونشب هم یه سکس حسابی باهاش داشتم. از مهستی قول گرفتم هر وقت موقعیت جور بود باهاش سکس داشته باشم و الان تنها دوست دختر عزیز و مهربون من زن عموی عزیزم مهستی هست.واقعیتهای بعدی رو هم براتون مینویسم.
فرستنده: ss
--------------------------------------------------------------
یه ماجرای دیگه با زن عمو
شب عموم با من تماس گرفت و گفت فردا ظهر بیا خونه ببین کامپیوتر چه ایرادی داره. کلی خوشحال شدم که فردا مهستی رو میبینم. نزدیکای ظهر رفتم خونشون. زنگ زدم زن عمو در رو باز کرد. بالا که رفتم در ورودی باز بود رفتم تو مهستی تو آشپزخونه بود. گفتم سلام زن عمو پس عمو کو؟ گفت هنوز نیومده. اینو که گفت رفتم تو آشپزخونه و از پشت بهش چسبیدم و به خوبی حرارت کونشو رو کیرم حس میکردم. دستمو تو کمرش حلقه کردم و دست دیگمو گذاشتم رو کسش و کشیدمش تو تنم وشروع به بوسیدن گردن و زیر گلوش کردم و کسشو از رو شلوار ماساژ میدادم. خنده ای شهوت انگیز کرد گفت چی میخوای؟ گفتم کستو میخوام خوشگلم.با خنده گفت میخوری یا میکنی؟محکم بوسیدمش و گفتم کیرم میخواد از مهستی کوچولو لب بگیره.با خنده گفت کس منم میخواد کیرتو بخوره ولی الان عموت میاد. خودشو ازم جدا کرد و رفت توالت. رفتم رو کاناپه نشستم از توالت که اومد بیرون اومد و رو پام نشست وشروع کردیم لب گرفتن. با شنیدن صدای در آسانسور بلند شد و دوید تو آشپزخونه.عمو اومد تو بعد سلام احوالپرسی رفتیم پای کامپیوتر. بعد چند دقیقه مهستی صدا زد ناهار حاضره و رفتیم سر میز.سر ناهار عمو تمام حواسش تو موبایلش بود و من با پا پای مهستی رو لمس میکردم و از تو یقه ی تاپ پستوناشو دید میزدم. بعد ناهار منو عمو پای کامپیوتر بودیم و مهستی تو اتاق خواب بودکه موبایل عمو زنگ خورد و گویا با خانم منشی شرکتش صحبت میکرد. تلفنش که تمام شد به من گفت تو خودت کامپیوتر رو راش بنداز من میرم شرکت به زن عموت هم بگو من رفتم.من که دیگه کارم هم تموم شده بود قند تو دلم آب شد. عمو زود آماده شد و رفت بیرون. از پنجره نگاه کردم مطمئن بشم میره و بعد رفتم زنجیر در و انداختم. رفتم پشت در اتاق خواب و تا در و باز کردم کیرم بلند شد. مهستی شلوارشو درآورده بود و با شرت و همون تاپ خوابیده بود و کون گندش تو شرت تنگش به زور جاگرفته بود.آروم دستمو گذاشتم رو کونش و نوازشش کردم که از خواب پرید و با ترس پرسید مگه عموت نیست؟وقتی گفتم عمو بعد زنگ منشی رفته شرکت با خنده تلخی گفت پس تا 10 شب برنمیگرده چون شب شیفت کس خانم منشی هست.بغلش کردمو گفتم تو هم که تنها نیستی عزیزم. اینو که گفتم مهستی لباسامو از تنم کند و فقط شرتمو باقی گذاشت. شروع کردیم لب گرفتن زبونشو تو دهنم میچرخوند و منم زبونشو میمکیدم بعد با زبون کامشو میلیسیدم و زبونامون رو به هم میمالیدیم. 10 دقیقه ای لب میگرفتیم تاپ و کرستشو کندم و رو تخت خوابوندمش و روش دراز کشیدم شروع به ساک زدن پستوناش کردم.نوک پستوناش کاملا شق بود و منم پستوناشو میچلوندم و نوکشو میمکیدم بعد با زبون تمامشو لیس میزدم و سعی میکردم تمامشو ببلعم ولی اون پستونای گنده چطور میتونست تو دهنم جا بگیره. با نوک زبون با سرعت نوک پستونای مهستی رو لیس میزدم. همونطور که پستونای شق شده مهستی رو میچلوندم از دور نافش بوسهای کوچیک میگرفتم و شکمشو لیس میزدم.مهستی هم با زبون لباشو میخورد و سعی میکرد پستوناش رو بماله. وقتی میخواستم از روی شرت کسش رو ببوسم اونقدر شرتش خیس شده بود که صدای آب کس از تماس شرت با کسش شنیده میشد. با لبام شرتش رو روی کس خیسش میمالیدم و مهستی با دستاش سرمو به کسش فشار میداد و ناله میکرد. شرتشو از پاش کندم. پاهاشو بلندکردم و گذاشتم رو شونه هام. کسش کاملا ورم کرده بود و خیس آب بود.بوی عطر کسش دیوونم میکرد. زبونمو از سوراخ کونش تا بالای کسش میکشیدم و روی چوچولش فشار میدادم. با انگشت کسش رو باز کردم و داخل کسشو میلیسیدم و تا جایی که زبونم بلند میشد داخل کسش فرو میبردم و دماغم رو روی چوچوله ی شق شده مهستی میمالیدم. لبای کسش رو داخل دهنم میکردم و سخت میمکیدمشون. ناله های مهستی کم کم به جیغ تبدیل میشد و با ناله میگفت محکمتر محکمتر اه ه ه کسم اووووووووف و پستوناش رو میچلوند. بعد از زیرم بلند شد و شرتمو کند و کیرمو گرفت و شروع کرد ساک زدن. در حالیکه کیرمو میخورد رو تخت خوابوندمش و 69 روش خوابیدم و دوباره شروع به خوردن کسش کردم. بعد چند دقیقه مهستی از زیرم بلند شد و از اسپری بالای تخت به کیرم زد. طاق باز روی تخت دراز کشید پاهاشو بلند کرد و دستاش رو زیر رونهاش گرفت و با شهوت گفت بکن تو کسم. سر کیرمو گذاشتم رو کسش و تا ته فرستادم تو کس داغ و تنگ و خیسش. رونهاش گرفته بودم و با سرعت کسش رو تلنبه میزدم. مهستی هم چوچولش رو ماساژ میداد و ناله میکرد. همونطورکه سعی میکردم با تمام توان و سرعت تلنبه بزنم گاهی روش خم میشدم و زبون یا پستوناش رو میلیسیدم. کیرم و درآوردم و ازش خواستم به حالت سجده بخوابه. صورتش رو رو بالش گذاشت و کونش قنبل کرد دوباره کیرمو فرستادم تو کسش که کاملا پیدا بود و با انگشتام چوچولشو میمالیدم. بعد چند دقیقه دوباره طاق باز خوابید و کیرم با کسش بلعید. من که عرق کرده بودم محکم و سریع کسش رو تلنبه میزدم و یهو مهستی اه بلندی کشید و کسشو محکم کوبید به تن من و منم تمام آبمو رو تو کس مهستی خالی کردم.بدون اینکه از هم جدا شیم تو بغل هم خوابیدیم و لب میگرفتیم و کلی حرفهای عاشقونه رد و بدل کردیم. بعد یک ساعتی با هم دوش گرفتیم و من با همون حوله مهستی هم خودم رو خشک کردم. موقع خداحافظی چند دقیقه دم در لب میگرفتیم و مثل دو تا عاشق جدایی برامون سخت بود. مهستی بغلم کرد و گفت هر زمان که خونه خالی باشه زود باهات تماس میگیرم که بیای پیشم عزیزم.
فرستنده: ss
------------------------------------------------------------------------------
سکس گروهی مریم
صبح اون روز هنوز خواب بودم كه عمم اومد بالاي سرم وبيدارم كرد گفت منو سعيد داريم ميريم توهم پاشو صبحانه ات تو اشپزخونه اماده است راستي يادم رفت بگم كه عمم شاغل بود صبح مي رفت وبعد از ظهر بر مي گشت اون روز هيچ چيزي كه بشه گفت پيش نيامد حوالي ساعت 3 عمه اومد و دو سه ساعت بعد هم سرو كله سعيد پيدا شد.اونشب هر وقت موقعيت مناسبي بود و مادرش نمي ديد سعيد اروم با دست مي زد در كونم.منم عمدا هي از جلوش رد مي شدم يا جولش دولا مي شدم كه مثلا چيزي رو بردارم ولي با اين وجود اون شب هم بدون مسئله اي گذشت.فقط سعيد گفت فردا خونه اي يا ميري جايي و منظور اون ازاين حرف برام روشن بود!صبح فرداي اون روز سعيد مثل روز قبلش با مادرش رفت و نزديكاي ساعت 9 بود كه ديدم زنگ در رو ميزنند.رفتم ديدم سعيده اومد تو گفت مريم خيلي احمقيت كردي زنگ زدي خونه ما بايد زنگ خونه دايي شون (عموي من باباي مهدي) اونا ديگه سيريش نمي شدن!منم گفتم چي شده حالا؟گفت اخه الان مهدي...!گفتم تو غصه مهدي رونخور اون هروقت بخواد ميتونه بياد اينجا بعدم رفتم تو اشپزخونه جلو يخچال دولا شده بودم كه چيزي بردارم ديدم اومد بغلم كرد.بلند شدم گفتم اذييت نكن مي خوام نهار درست كنم كشيدم عقب در يخچال رو بست گفت ناهار بامن بعد در حالي كه من هنوز تو بغش بودم منو هل داد سمت حال كه رسيديم از تو كمد ديواري يه تشك برداشت وانداخت وسط حال بعد سريع شروع به لخت شدن كرد ديگه لخت لخت شده بود من همين طور داشتم نگاه ش مي كردم!گفت چيه مات برده لخت شو ديگه!گفتم اخه درد داره!خنديد گفت بايد درد داشته باشه تو لخت شواين دفه بهتره!منم لخت شدم وقتي به شرتم رسيدم گفت اونو بزار باشه خودم درميارمش! گفت بخواب من دراز كشيدم روي زمين! گفت دمر شو منم دمر شدم اول از روي شرت كفل هام تو دوتا دستاش گرفت فشار داد بعد شرتم تا نصفه كشيد پايين كفل هامو گرفت تو مشتش و از هم باز كرد و يك تف كوچيك انداخت روي سوراخ كونم و با يك انگشت تف مالوند درسوراخ كونم و اروم فرو كرد تو!درد زيادي نداشت ولي من عكس عمل نشون دادم مي دونستم اون از اين حركت خوشش مياد و اين حركت باعث ميشه بيشتر با كون من ور بره. ولي او نگفت بلند شو! بلند شدم خودش به پشت خوابيد و گفت حالا با روي من طوري كه كونت روبه صورت من باشه بخاب(69) شرتمو در اوردم و خوابيدم اونم دوباره انگشتشو خيس كرد كرد تو كونم و گفت توهم مشغولشو منم كيرشو گرفتم تو دستم چند تا جلق براش زدم سرشو كردم تو دهنم اونم داشت با انگشت تو كون من بازي ميكرد و ميگفت الان كاري ميكنم كه خرطوم فيلوهم تحمل كني!بدجوري حواسمون پرت كار خودمون بود كه يكدفه يه نفر داد زد دارين چي كار مي كنين؟قلبم ايستاده بود سريع سرمو بلند كرد ديدم مهديه(قبلا به شما گفته بودم كه مهدي پيش ما زندگي مي كرد حتي يه اتاق داشت بخاطر همين هم كيلدهاي ساختمونو داشت ولي اون موقع يه مدتي بود كه بيشتر خونه خودشون ميخوابيد تا خونه ما) دوتايي از ته دل يه نفس راحت كشيديم من بلند شدم رفتم يه گوشه رو پا نشستم!سعيد گفت گوساله ادم اين طوري مياد و به شوخي گفت اول تو بگو به اجازه كي دست زدي بهش!مگه نميدوني اين مال منه دفه بعد ازين بي اجازه دست بزني دستو قلم ميكنم بعد اومد جلومن ايستاد و گفت كارت و شروع كن كه بد هوسيم كردي دختر!من كمربندشو بازكردم شلوارشوتا نصفه كشيدم پايين كيرش افتاد بيرون نه كاملا سفت شده بود نه شل شل بود يه خورده كيرشو با دستم بالا پايين كردم بعد كردم توي دهنم كيرش تو دهنم هي بزرگتر ميشد بعد از چند لحظه سعيد هم اومد كنارش ايستاد و به شوخي گفت: اجازه هست؟- حالا چون دلت نشكنه اره!من كيرسعيد رو تودستم گرفتم وبا اون بازي ميكردم و كير مهدي تو دهنم بود كير مهدي رو در اوردم و اونم تودستم گرفتم كيرش دو برابر مال سعيد بود ميخواستم ادامه بدم كه مهدي كيرشو از دستم كشيد بيرون.من شروع به خوردن مال سعيد كردم بعد از چند لحظه مهدي كه لخت شده بود منو از جلو سعيد بلند كرد يه دستي در كسم كشيد گفت خوبه به پشت خوابيد وبه من گفت بيا بشين روش!منم رفتمو نشستم روش همينطور اروم كه مينشستم كيرش وارد كسم ميشد وقتي كاملا نشستم يه كم مايل به سمت جلو شدم و با كمك مهدي رو كيرش بالا و پايين ميكردم در اين حال سعيد اومد بالاي سر مهدي كيرشو رو به رو صورتم گرفت من با دست براش جلغ ميزدم وگاه گاهي هم سر كيرشوميكردم تودهنم.مدتي كه گذشت سعيد گفت منم برم رو كون؟مهدي گفت خوب برو ولي تف نزن! من تو جيبم كرم اوردم!سعيد كيرشو چرب كرد بعدم يكم از اون در سوراخ كونم ماليد.مهدي با دستاش بدنمو بالا نگه داشت وسعيد كيرشوكرد تو كونم همزمان با اين كار من ارضا شدم و بعدش مهدي دستشو از زير بدنم ازاد كرد.با ورود كير مهدي تو كسم كير سعيد بيرون اومد!من ديگه حال بالا و پایين كردن نداشتم مهدي بدن منو بلند ميكرد و سعيد فرو ميكرد و وقتي كير مهدي فرو ميرفت كيره سعيد بيرون ميومد.بعداز مدتي مهدي خسته شد و منو ول كرد و سعيد در حالي كه كير مهدي تو كسم بود با فشار وزنش تو كونم جا ميكرد وقتي كيرش ميرفت تو احساس ميكردم شكمم داره پاره ميشه سرعتشو زياد كرد و بعد ازمدتي كيرشو در اورد ومحكم سرشو نگه داشت و روي دستمال كاغذي خودشو خالي كرد.بعدش مهدي منو دمر خابوند كيرشو كرد تو كونم كيرش خيلي كلفت بود و كونم درد گرفت به خاطر همين كير شو در اورد منو به پشت خوابوند مچ پامو با دست گرفت وبالا اورد و كيرشو تو كونم جا كرد و شروع به تلنبه زدن كرد وهمين طور سرعتشو بالا تر ميبرد تا من براي بار دوم ارضا شدم.چند لحظه بعد كيرشودر اورد و ابشو روي شكمم خالي كرد كير پر ابي داشت و از بين ناف تا سينم از اب مهدي پر شده بود.چند دقيقه همين طوري كف هال خوابيده بودم و با دستم با اب مهدي بازي ميكردم بعدش رفتم حموم يه دوش گرفتم وقتي بيرون اومده بودم پيك سفارش غذا سعيد رو اورده بود بعد نهار اون دوتا رفتند و من خونه رو تميز كردم ومنتظر عمه ماندم.
فرستنده: مریم
----------------------------------------------
شهناز و عمه جون
سلام . من عليرضا هستم . دوست داشتم که اولين خاطره سکسي خودم رو براتون به قلم در بيارم . قضيه از اين جا شروع شد : ما توي يک خونه ويلايي در شمال تهران زندگي مي کنيم . خانواده ما کم جمعيت هستند من و يک خواهر بزرگتر به اسم شهناز به همراه عمه ام پريسا و مادر و پدرم . ما زندگي خوبي داشتيم . اما اين اواخر اوضاع يکم بهم ريخت . جريان اين بود که يه شب شهناز تا ساعت 2 شب خونه نيومد . اتفاقا پدر و مادرم هم براي خوشگذروني رفته بودن شمال . اما عمه ام با اونها نرفت . شهناز هم که دانشجو هست. منم که عشق بدن سازي دارم يکوب دارم 3 ساله که کار مي کنم . باورتون نميشه بگم شايد تو اين سه سال غيبت هاي من رو جمع کنيد به 20 روز هم نميرسه . هميشه عشق تمرين بودم . مربيمون هم خودش ميگه که واقعا پشتکار دارم و خوب انصافي تو اين مدتي که باشگاه رفتم حسابي هيکل بهم زدم و قدم هم حدود 7 سانت بيشتر رشد کرده . خب از داستان اصلي خارح نشيم . گفتم که اون شب من و عمه ام تنها بوديم توي خونه و شهناز هم تا ساعت دو خونه نيومد . من نگرانش شده بودم چون هيچ وقت از بيشتر از ساعت 10 دير نمي کرد . حدودا ساعت يک ربع سه بود که اومد . وقتي اومد تو حالش خوب نبود.حالت طبيعي نداشت و همين باعث شد من بهش شک کنم . رفتم جلو و گفتم که کجا بودي ؟ گفت هيچي يکي از بچه ها امشب مهموني گرفته بود منم دعوت بودم .خيلي بي حوصله به سوالام جواب مي داد .گفتم آخه چرا اين قدر دير؟گفت خب طول کشيد . ديگه چيزي نگفتم و اون هم رفت توي اتاقش من که بهش شک کرده بودم رفتم و يواشکي از سوراخ در اتاقش داخل اتاقش رو نگاه کردم .ديدم داره لباس هاش رو در مياره . بعد از اين که مانتو رو در آورد فقط يه پيرهن و شلوار تنش بود . روي شلوارش چيزي ريخته شده بود که حبعدا فهميدم که مني بوده ! پيرهن و شلوارش رو هم درآورد . بعد از اين که شرت و کرست ها شو رو باز کرد اون ها رو يک طرف انداخت و اومد که از اتاق بياد بيرون . من سريع دويدم و رفتم توي اتاق خودم و وانمود کردم که خواب هستم . شهناز هم با من اين طوري نبود . يعني مثل اين خواهر هاي مزخرف که حتي نمي ذارن برادرشون موهاي سرشون رو ببينه . من تا حالا خيلي اون رو لخت ديده بودم . خودش هم مي دونست . حتي دو سه بار اطراف ران هاي پاهاشو ماساژ داده بودم . چون مي دونست که من پسر بي جنبه اي نيستم . ( دخترها اگه بفهمند که طرفشون بي جنبه و حريص باشه حتي اگه برادرشون هم باشي نمي ذارن بهشون دست بزني اما اگه بدونن که با چشم هوس بهشون نگاه نمي کني مثل خواهر من حتي لخت مادرزاد هم بيان جلوت براشون اصلا اهميتي نداره ) .خلاصه خواهرم از اتاق اومد بيرون و رفت طرف حمام . يه 20 دقيقه اي بود که توي حمام بود بعد اون که مطمئن بود من هنوز بيدارم من رو صدام کرد تا برم پيشتشو کيسه بکشم . وقتي در حموم رو باز کردم زير دوش بود و داشت خودش رو مي شست.گفت علي جان يه لحظه صبر کن ... بعدش شير آب رو بست و نشت روي زمين تا من پشتشو بمالم . انصافي کيف مي کرد که من پشتشو بمالم چون اين کار رو بلد بودم و حتي يه ميکروب هم تو تنش نمي موند . بعد از اين که پشتشو ماليدم کيسه رو گذاشتم لبه وان . عادت داشت که هميشه من يه ماساژ به پشتش بدم . گفت : علي جون يه ماساژ هم بدي ديگه توپ توپ ميشه . من هم نخواستم بهش نه بگم شروع کردم . اول از گردنش شروع کردم و تا پايين فيله کمر ( پايين ترين ماهيچه کمر ) ادامه دادم.اين کار رو چند بار تکرار کردم . گاهي وقتا وقتي که داشتم ماساژش مي دادم مي فهميدم با دستاش پاهاي من رو مي ماله اما خب من اعتنايي نمي کردم . خلاصه بعد از يه حال درست و حسابي از حموم اومدم بيرون . يهو يه فکري به ذهنم رسيد . رفتم داخل اتاقش و سراغ اون شرت و کرست که موقع اومدن درشون آورده بود . وقتي اون ها رو پيدا کردم و بهشون دست کشيدم يک مايع لزج روي اونها احساس کردم وقتي که شرت رو بو کردم فهميدم که بله ! آبجي ما امشب رو به يکي داده . راستش رو بخواهيد يکم ناراحت شدم اما خب با خودم گفتم دختره ديگه و شهوات زنانگي هم يه موقع هايي سراغ آدم مياد . يهو ديدم که داره من رو صدا ميکنه و مي خواد که حوله و لباس هاش رو براش ببرم . لباس ها رو براش بردم و گذاشتم دم در حموم . راستش رو بخواهيد ازش بدم اومده بود . اين که مي تونست مشکلش رو به من بگه يا حتي اين که ... . نمي دونم شايد پسر غريبه بيشتر بهش مزه داده خلاصه لباس هاشو پوشيد و از حموم اومد بيرون . اون شب به خوبي تموم شد و خوشبختانه عمه هم خواب بود و متوجه اومدن شهناز و سرک کشيدن هاي من نشد فردا شب من انتظار داشتم که شهناز ساعت 9 خونه باشه چون قرار گذاشته بوديم که 3 تايي بريم بيرون . اما ساعت 12 شد و خبري ازش نشد . من نگرانش شدم . عمه ام شک کرده بود و نگران بود . ما صبر کرديم تا ساعت حدود يک و نيم شد . يهو صداي بسته شدن در رو شنيدم . با خودم گفتم شهنازه . رفتم و دري که مشرف به حياط بود رو باز کردم ديدم که شهناز ماشين رو آورده تو و داره در اصلي رو مي بنده . من سريع رفتم تو و نشتم روي مبل و وانمود کردم که سر جام خوابم برده . عمه هم توي اتاقش بود و نمي دونم داشت چي کار مي کرد . وقتي شهناز در رو باز کرد من طوري که وانمود کنم از خواب بيدار شدم از جام پريدم و گفتم شهناز تويي ! چرا دير اومدي مثلا ما امشب قرار داشتيما گفت ببخشيد نشد ديگه و سريع رفت توي اتاقش . من مطمئن بودم که رفته تا دوباره شرت و کرست هاي کثيفشو در بياره و بره حموم .
رفتم دم در اتاقش و شروع کردم به ديد زدن . وقتي ديدم داره پيرهنشو در مياره سريع در رو باز کردم و پريدم تو. يکم حول شد . گفت علي چه خبره من ترسوندي . گفتم شهناز قضيه چيه ؟ گفت چه قضيه اي ؟ گفتم خودت رو به اون راه نزن . من تا ته ماجراهاتو مي دونم . گفت نمي فهمم . بهش نزديک تر شدم و دستش رو محکم گرفتم يه جيغ آرومي زد و گفت : علي رضا دستمو شکستي . من که حسابي عصبي شده بودم گفتم اگه جريانو برام نگي از اينم بدتر مي کنم . گفت باشه دستمو ول کن . يکم آروم شدم و نشتم روي تختش . گفتم خب بگو . گفتش راستش يه چند وقتي بود با يه پسري توي دانشگاه آشنا شده بودم ... همه قضيه رو برام گفت حتي اين که چطوري حميد به زور ازش درخواست کرده بهش بده و ... قول ازدواج که من مطمئن بودم دروغه ! گفتم خب همين . فکر نمي کردم دختري به سن و سال تو اينقدر راحت گول يه پسر رو بخوره . سرش رو انداخت پايين . من که حسابي عصبي شده بودم بلند شدم و توي اتاق شروع کردم به راه رفتن . يه دفعه شهناز گفت منم مي دونم اشتباه کردم . امشب هم نرفته بودم که بهش بدم رفته بودم که آبروشو پيش دوستاش ببرم . اما نبود .با خودم گفتم کار رو خراب کردي حالا مي خواي زوري درستش کني . بعد گفتم عيبي نداره . اما ديگه دور و بر اين پسره نچرخ .اگه کسي هم تو دانشگاه مزاحمت شد به من بگو . گفت چشم . داشتم از اتاقش مي رفتم بيرون که گفت داداشي پشتمو مي مالي ؟ برگشتم و يه نگاهي بهش کردم . شهوت رو توي چشماش خوندم . با خودم يه فکرايي کردم و گفتم باشه . لباست رو در بيار شروع کرد به در آوردن لباسش . لخت لخت شد . فهميدم که از عمد اين کار رو مي کنه چون هيچ وقت اين طوري براي يه ماساژ لخت نمي شد . من رفتم جلو خواستم دستمو بذارم رو کمرش که يهو گفت علي جون مي خوام امشب پاهام رو بمالي . گفتم باشه . شروع کردم از ساق پاي چپش به بالا اومدن . دستم رو بردم روي ران هاي سفيدش و حسابي براش مالوندم . نحوه مالشم هم امشب فرق مي کرد . طوري مي مالوندم که حسابي حشريش کرده بود . بعد يکم جرات کردم و دستم رو گذاشتم روي کون تپلش . چه کوني بود . واقعا تو اين داستان ها نميشه براي شخص خواننده توصيف کرد که موقع سکس چه اتفاقي مي افته ! يکم شروع کردم به مالوندن کپل هاي کونش . ديدم هيچي نمي گه . دستم رو گرفتم به شونه هاش و چرخوندمش طرف خودم . ديدم داره زبونش رو مي خوره . گفتم آبجي دوست داري کست رو هم بمالم . گفت من امشب مال توام .از اين حرفش حسابي حال کردم . همون جا يه لب جانانه ازش گرفتم . بعد رفتم سراغ کسش يه کس تميز که همه پشم هاش رو هم زده بود و جون مي داد براي خوردن . يه 10 دقيقه اي با کسش ور رفتم . بعد رفتم سراغ کونش . گفتم شهناز مي خوام کيرم رو فرو کنم توي کونت . برگشت وشلوارم رو درآورد . شرتم رو کشيد پايين وقتي کيرم رو ديد گفت واي تو همچين کيري داشتي و من خبر نداشتم . يکم سرخ شدم . شروع کرد به خوردن . چه حرفه اي مي خورد من که همون اول آبم اومد و ريختم تو دهنش . بعد برگشت و گفت بکن اين لامصب رو ديگه . منم سريع کيرمو که هنوز با آب مني خودم خيس بود فرو کردم تو کونش . چه کون داغي . مثل آتيش بود . شهناز هي جيغ کشيد . من کيرمو در اوردم و گفتم مي خواي بي خيال شيم. گفت نه بکن . من حاضرم . داشتم دوباره کيرم رو فرو مي کردم توي کونش که يهو عمه پريسا در اتاق رو باز کرد. من و شهناز همون طور خشکمون زد . يهو عمه اومد تو و در رو بست . گفت علي رضا بهم نگفته بودي !!! من که جسابي زبونم بند اومده بود هيچي نگفتم .اما معلوم بود که عمه عزيز ما حشري شده . شروع کرد به در آوردن لباس هاش . واي چه اندامي از يه زن تقريبا 33 ساله بعيد بود همچين اندامي . عجب پستون هايي . مثل 2 تا انار بزرگ و شيرين . بعد اومد و شروع کرد به خوردن کير من . اين قدر ماهرانه اين کار رو کرد که توي همين ساک اول آبم اومد و ريخت تو دهنش .يهو ديدم شهناز يه جيغ هوسناک کشيد و گفت : منم مي خوام کيرم رو از تو دهن عمه در آوردم و گذاشتم تو دهن شهناز حسابي مي خورد . من که ديگه داشتم حسابي حال مي کردم . عمه هم تو مدتي که شهناز ساک ميزد بي کار نموند. طوري که ساک زدن شهناز خراب نشه من رو خوابوند رو رو تخت و کسش رو گذاشت روي دهن من و هي عقب و جلو مي کرد. منم حسابي کسشو ليس مي زدم . بعد عمه بلند شد گفت علي جون من کير مي خوام . خبي عمه اين بود که مي تونستم از کس بکنمش چون قبلا شوهرش ترتيبش رو داده بود . البته بايد بگم که عمه من بيوه هست و الان با ما زندگي مي کنه . بعد از 3 سال زندگي با شوهرش طلاق گرفت . واي عجب کسي داشت . ماه . کيرم رو تا ته فور کردم توي کسش و هي عقب جلو کردم . شهناز هم حسابي کيف مي کرد و داشت از زير تخم هاي من رو مي خورد . واي که چه شبي شد . خيلي حال داد . از اون موقع به بعد هم ديگه سابقه نداشت شهناز دير بياد خونه !مادر و پدرم هم 3 روز بعد از شمال اومدن ما هم تو اون 3 روز حسابي حال مي کرديم . از اين به بعد قرار شده هر وقت خونه خالي شد يه سکس توپ با عمه داشته باشم البته شهناز هم که جاي خودش داره . اميدوارم خوشتون اومده باشه !
-----------------------------------------------------
سکس غیرعلنی من و مامان
سلام. ماجرای من از اونجايی شروع شد که من تازه کرک و پشمی درآورده بودم وهمش نگام تو کس و کون همسایه ها و فامیلا بود ولی بعد از یه مدت تکراری می شدن و برام اون جذابیت رونداشتن همه جز یه نفر. مامانم! اولا از خودم خجالت می کشیدم که مامانمو دید می زنم ولی خوب این حس اینقدر قوی بود که نمی شد مهارش کرد. بابام از آدمای تقریبا مذهبی بود و این ترس منو چند برابر می کرد ولی مامانم خوشبختانه این جوری نبود ومعمولا تو خونه خیلی راحت می گشت که همینم منو انگولک می کرد. مامانم از بابام 6 سال کوچيک تره و 39 سالشه. یه زن جا افتاده وگوشتی. سینه های بزرگ و نرم 80 با کون و رون تپل که نگاه آدمو خیره می کنه. من که پسرشم نظرم اینه وای به حال بقیه. همیشه وقتی می خواست خم بشه سعی می کردم جلوش باشم و سینه هاشو دید بزنم. این دید زدنها تا حموم واتاق خواب و... ادامه پیدا کرد تا این که مامان فهمید من همیشه دارم سعی می کنم که سینه و کونشو دید بزنم و میرم سروقت لباسای زیرش. یه روز که داشت تو آشپزخونه کار می کرد رفتم سر کمد لباساش. داشتم با شورت مامان ور می رفتم وبو می کردم که یه دفعه مامانم صدام کرد. قلبم داشت مثل گنجشک می زد. اومد جلو. شورت رو از دست من گرفت ولی عصبانی نشد. بعد گفت: چرا این کارو می کنی؟ تو اگه احتیاج داری اونم تو این سن من درک می کنم ولی نمی خوام بچم نسبت به چیزی حریص باشه و همیشه له له چیزی رو بزنه. تو اگه چیزی می خوای می تونی به من بگی. بین خودمون می مونه. من داشتم همین جوری عرق می کردم و سرم رو انداخته بودم پایین. بعد مامان رفت سر کارش. منم رفتم تو اتاقم و تا شب بیرون نیومدم. حتی شام نخوردم و خوابیدم. فردا صبح بی سروصدا رفتم مدرسه. وقتی برگشتم خونه مثل همیشه نبود. مخصوصا مامان. بر خلاف چیزی که فکر می کردم مامان خیلی مهربون تر شده بود. یه تاپ تنگ پوشیده بود با شلوارک که معمولا اینا رو جلوي بابا تو اتاق خواب می پوشید. من کلی تعجب کردم. می دونستم چرا این کارا رو می کنه. می خواست زحمت منو کم کنه و من هر چه قدر می خوام ببینم تا به قول خودش حریص نشم. ولی از برخورد دیروز اصلا حرفی نزد و به روم نیاورد. چند روز اول من خجالت می کشیدم تو روش نگاه کنم ولی کم کم یادم رفت چه گندی زدم و کلی حال می کردم. مامانم هر روز سکسی تر می پوشید. مثلا دیگه زیر تاپ کرست نمی بست تا قشنگ حالت گردی سینش پیدا باشه. دیگه جوری شده بود که وقتی از مدرسه میومدم خونه منتظر یه کار جدید از مامان بودم. یه روز وقتی اومدم خونه دیدم مامان حمومه. من تو اتاق بودم که در حموم باز شد. مامان با شورت و کرست اومد بیرون. ولی مثلا نمی دونست من اومدم یه جیغ کوچیک زد و دوید تو اتاقش. من آب از دهنم راه افتاده بود. سینه هاش داشت کرستو پاره می کرد. وقتی که دوید تا اتاق کون و سینه هاش می پریدن بالا وپایین. شورتش تو او کون و رونای تپل گم شده بود. اون روز تا شب با صحنه ای که دیده بودم 3 بار جق زدم ولی بازم حس می کردم ارضا نشدم. مامان روزها این جوری بود ولی به محض این که بابا میومد می شد همون مامان قبل تا بابا نفهمه. این جریان ادامه داشت تا این که یه روز مامان اومد پیشم و بدون اینکه خجالت بکشه یا روش نشه بهم گفت: سعید جان این اصلا درست نیست که تو روزی چند بار جق می زنی! خیلی ضعیف شدی. چهرت خیلی داغون شده. این کار ارضات نمی کنه. اگرم بکنه خیلی زود گذره. سعی کن خودتو درونی ارضا کنی. منم فقط گوش می کردم. دیگه خجالت نمی کشیدم. مثل یه شاگرد به حرفای معلمم گوش می کردم. فقط بدیش این بود که می گفت این کارو نکن. نمی گفت چه کاری بکنم که تخلیه بشم. منم چیزی نمی گفتم. ولی من کار دیگه نمی تونستم بکنم و با دیدن مامانم که دیگه یه جورايی خودشو در اختیار من گذاشته بود که راحت دید بزنمش فقط می تونستم به یادش جق بزنم. مامانم می خواست کمکم کنه ولی خودشم نمی دونست چه جوری. تا این که چند ماهی گذشت. مامان دیگه این کارا براش عادی شده بود وبعضی وقتا حتی با شورت و کرست می رفت حموم یا همون جوری میومد بیرون. تا این که مامان پا درد شدید گرفت... پشت رون راستش که من می میرم براش درد شدیدی گرفته بود. وقتی رفت دکتر، دكتر گفت: که اسپاسم ماهیچه گرفتین (گرفتگی شدید عضله). یه سری دارو بهش داده بود که اثری نکرد. پیش چند تا دکتردیگه رفت که بهش گفتن بهترین کار اینه که روزی سی دقیقه با آب گرم و یه پماد خاص مالش داده بشه. چند روزی مینا خانم زن همسایمون این کارو براش می کرد ولی بعدش بهونه می آورد که کار دارم و ازاین حرفا. بابامم که نبود. پس موند فقط من. وای که چه حالی کردم وقتی مامان از رو ناچاری بهم گفت: سعید کسی نیست باید خودت زحمتشو بکشی. منم با کمال میل قبول کردم و همچین چشم گفتم که مامان تا حالا از من نشنیده بود. یعد مامان رفت حموم و یه چند دقیقه بعد منو صدا کرد که برم برا کمک. دیدم مامان تشک طبی اش رو پهن کرده و با یه تاپ و شورت به شکم خوابیده کف حموم. تا این صحنه رو دیدم دلم خالی شد. هیچ عجله نداشتم. مثل همیشه چون می دونستم مامان حالا حالا ها از جاش بلند نمي شه. داشتم همین جوری نگاه می کردم که کیرم راست شد. مامانم صداش دراومد. گفت: معلومه چی کار می کنی؟ زود باش دیگه. منم زود کیرمو جمع وجور کردم. نشستم کنار مامان. گفتم: حالا باید چی کار کنم؟ گفت: این پماد رو بگیر و آروم بمالش به پام. فقط آروم وبی عجله. معلوم بود مینا خانم با بی حوصلگی این کارو کرده و مامانم اذیت شده. منم گفتم: همچین بمالم که حال کنی. مامان گفت: ببینیم و تعریف کنیم. منم شروع کردم. تا دستم خورد به رونای نرم و گوشتی مامان انگار تو ابرا بودم ولی کیرم داشت مي ترکید. خیلی آروم از بالا به پايین دستمو می کشیدم رو پای مامان. گفتم: چطوره؟ مامان خیلی راضی بود. یه خورده قربون صدقم رفت و به مینا خانم فحش داد. بعد از ده دقیقه دیگه دیدم صدای مامان نمیاد. فکر كنم یه جورايي خوابش برده بود. منم با یه دست رون مامانو می مالیدم با یه دست کیرمو. انقدر این کارو کردم تا آبم ریخت تو شورتم. دیگه جون نداشتم. به مامان گفتم: کافیه؟ اونم سرشو به نشون رضایت تکون داد. منم رفتم بيرون. بعد مامان اومد بیرون و ازم تشکر کرد. گفت: از این به بعد همیشه خودت زحمتشو بکش. منم کلی حال کردم. تا شب همش اون صحنه ها جلو چشام بود و منتظر فردا. بالاخره فردا رسید و مامان رفت حموم که منو صدا کنه. وقتی رفتم تو دیدم با همون لباساس ولی این بار شورتش خیس خیس بود و کامل خوابیده بود رو کونش. شورتش سفید بود. وقتی خیس شده بود تقریبا بی رنگ شده بود. انگار که مامان کون لخت جلوم خوابیده بود. خودشم فهمید که خیلی نظرمو جلب کرده ولی چیزی نگفت. تو دلم می گفتم: از یه طرف میگه جق نزن از این طرف با من این جوری می کنه. منم کارمو شروع کردم و یه باردیگه آبم اومد. یه هفته گذشت. منم هر روز این کارو تکرار می کردم. دیگه پای مامان خوب شده بود. از راه رفتنش معلوم بود. ولی ما هرروز ادامه می دادیم. تا این که یه روز مامان گفت: سعید خیلی خوب ماساژ میدی. امروز کل پشتمو بمال. منم بدون مکث شروع کردم با هر دستم یکی از روناشو می مالیدم. بعد گفت: بسه دیگه پوستش کنده شد. بیا بالاتر.اومدم کونشو بمالم که گفت: اونجا رو نگفتم که شیطون. کمرمو گفتم. بعد تاپشو درآورد و گفت: لباستو در بیار که خیس نشه و بشین رو باسنم و کمرمو بمال. وای که با چه سرعتی حرفاشو گوش می کردم. نشستم رو کون مامان و شروع کردم. نرم ترین چیزی بود که تا اون موقع لمس می کردم. یه خورده که ادامه دادم ناله های مامان بلند شد. بعد گفت: اگه بند سوتین اذیت می کنه بازش کن. منم همین کارو کردم. همش تو دلم می گفتم اگه الان بلند بشه من چه خواهم دید. کیرم داشت پوستش رو پاره می کرد. منم سعی می کردم مامان نفهمه ولی با حرکتای من رو پشتش چند باری حسش کرد ولی چیزی نگفت. منم پررو ترشدم. دیگه به جای این که دستمو دراز کنم کمرمو خم و راست مي کردم که کیرم مالیده شه به کون مامان. تا این که آبم اومد. از تکونایي که من خوردم و نفس نفس زدنام مطمئنم مامان فهمید که چی شده ولی بازم چیزی نگفت. انگارمنتظر همین بود. بعد گفت: برای امروزکافیه. برو منم یه دوش می گیرم میام. منم زود اومدم بیرون که مامان کیرم وشورت خیسم رو نبینه. چند روزی هم این جوری گذشت تا این که مامان راحتی رو به آخر رسوند یعنی وقتی این بار رفتم حموم دیدم لخت لخت به شکم خوابیده. تا دید من بازم خشکم زده گفت: تو هم لخت شو که لباست خیس نشه. شورتتم در بیار. من که بر نمی گردم. منم لخت شدم. نشستم رو باسن مامان که پشتشو بمالم با اولین حرکتم که کیر لختم کشیده شد به چاک کون مامان ، من نفسم بند اومد. مامانم خودشو جمع کرد ولی بازم هیچی نگفت و عادی برخورد کرد. این بار خیلی زود تر آبم اومد ریخت لای کون مامان. بعد مامان دوباره همون حرف رو تکرار کرد و منم اومدم بیرون. وقتی مامان دوش گرفتنش تموم شد بازم خیلی عادی برخورد می کرد. انگار نه انگار که من آبمو رو پشتش خالی کرده بودم. چند روز بعد وقتی داشتم همون کارهمیشگیم رو تکرار می کردم دیگه فکر نمی کردم راحتی ما بیشتر ازاین بشه که مامان بهم گفت: کافیه. می خوام بخوابی روم و تمام وزنتو بندازی رو من تا خستگیم در بیاد. نمی دونستم باید چی کار کنم. همین جوری مونده بودم که مامان گفت: زود باش دیگه. تو که این قدر خنگ نبودی. منم خوابیدم رو مامان. حالا دیگه کیرم فقط به کون مامان برخورد نمی کرد بلکه کاملا کیرم لای کون مامان بود. انقدر بزرگ و نرم بود که کیرم گم شده بود تو. هردو داغ شده بودیم. بعد مامان گفت: این جوری خوب نیست. فشار کمه. خودتو یه کم بلند کن بعد به بدن من فشار بیار. زود باش. منم همین کارو کردم ولی تا خودمو کمی بالا کشیدم کیرم افتاد لای پای مامان و وقتی دوباره وزنمو انداختم رو مامان کیرم رفت لای پای مامانم. اونم گفت: این جوری بهتره. ادامه بده. در واقع من داشتم تلمبه می زدم. مامانم پاهاشو به هم فشار می داد تا مسیر کیرم تنگ تر بشه. منم کیرمو می مالیدم به کس مامان. باورم نمي شد که دارم چی کار می کنم! پیش آب کیرم و آب کس مامان کارمونو لذت بخش تر می کرد. من سرم روی کتف مامان بود و تندتند نفس مي کشیدم. مامان خیلی آروم ناله می کرد ولی صداش به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه آبم اومد و ریخت رو کس مامان. من بی حال افتادم رو مامان. نا نداشتم که بلند بشم. بعد در گوش مامان گفتم: خیلی دوست دارم و رفتم بیرون. مثل همیشه انگار نه انگاراتفاقی افتاده. با خودم فکر می کردم اگه همین جوری پیش بره تا چند روز دیگه می تونم کس و کون مامانو بکنم ولی دفعه بعد که رو مامان خوابیده بودم دیگه پررو شده بودم. کیرموگذاشتم دم کس مامان که یه دفعه مامان خودشو مثل سنگ سفت کرد و نذاشت بکنم تو. فهمیدم که زیاده روی کردم. در گوشش گفتم: ببخشید. اونم دوباره شل شد. منم کیرمو کردم لاپای مامان و انقدر عقب و جلو کردم تا آبم اومد و رفتم بیرون. وقتی مامان اومد بیرون بهم گفت: پام دیگه خوب شده ولی چون خیلی خوب ماساژ میدی هفته اي یه بار بیا ماساژم بده به شرط این که دیگه ازاون کارا نکنی. (جق زدن) منم گفتم: چشم. در واقع مامانم خودشو در اختیار من گذاشته بود تا من خودمو خالی کنم. البته کاملا کنترل شده. طوری که حتی یه بارم تو صورتم نگاه نمی کرد وقتی من پشتش بودم تا رابطمون از حد خارج نشه و رومون به هم باز نشه. ماساژهای مامان تا سال پیش که من با یه دخترخانم به اسم ندا نامزد کردم ادامه داشت تا این که مامان بهم گفت: حالا دیگه ندا احتیاج به ماساژ داره. منم بوسیدمش و ازش به خاطر این همه لطف که تو این سالها به من کرده بود ازش تشکرکردم. خوش باشید
-----------------------------------------------------------------
کل کل
خوب داستان من از اينجا شروع شد كه... اومدم تو شبكه بعد رفتم سراغ ميل باكسم و شروع كردم به خوندن نامها توی يكيشون نوشته بود (بچه جون تو كه اينكاره نيستی بيخود كردی راجع به سكس وبلاگ زدی اگه ادعات ميشه يه تلفنبده تا يادت بدم يه سكس درست و حسابی يعنی چی!!) اسمش سحر بود راستشو بخوايين اولش بهم بر خورد گفتم بايد باهاش رو در رو بشم پس يه نامه براش فرستادم(از نوع برقيش!!) و باهاش برای هفته بعد يه قرار ساعت يازده شب گذاشتم (بهترين موقع برای حرفای سكسی از اين ساعت شروع ميشه البته نظر من اينه) اومده بود البته قبلش آفلاين گذاشته بود كه من ميام منم خوشم اومده بود آدم پر جرعتی بود خلاصه ساعت قبل از يازده بود كه من آنلاين شدم.ولی به صورت اين ويز بل كه مثلا كلاس بزارم پنج دقيقه از قرارمون گذشته بودكه اومد منم براش پی ام زدم بعد از سلام و جنگلوك بازی دوباره شرو كرد گفت : ببين عزيزم من مطمئنم كه تو تا حالا يه سكس رو تجربه نكردی!گفتم از كجا ميدونی؟گفت از نوشتهات!يه زره مكث كردم بعد بهش گفتم من نميتونم تايپ كنم! خوردم زمين دستم درد ميكنه ميتونيم تلفنی صحبت كنيم؟گفت الان...گفتم آره و تلفنم رو بهش دادم زود زنگ زد البته منم دوست داشتم زنگ بزنه شايد از اون بيشتر ....
سحر: سلامامير : سلام خوبی؟سحر ممنون تو چطوریامير: (اولش فكر كردم يكی ديگس)سحر جان ميتونيم با هم راحت باشيم؟سحر : منم ميخواستم همينو بگمامير : خوبه ... حالا به من ميگی من از اونا بلد نيستمسحر : (با خنده) كودوما؟امير : شيطون يعنی يادت رفت ...چند سالته ؟سحر : ااااااا... اول تو بگو ؟امير : من ..برای تو مهمه؟سحر: زياد نه .. بگو!امير : من 21 سالمه .سحر : اوخی پسرم خوبیامير:مگه تو چند سالته ؟سحر: من 26 سالمه ....عكس داری؟امير : ميخوای با پست برات بفرستم (آب كه از سرم گذشت پس گفتم به تخممراحت باهاش حرف ميزنم بيخيال كلاس بابا)!!سحر : نه خره تو كامپيوترتامير : آره دارم تو چی ؟سحر : بفرست منم ميفرستمامير : صبر كن پيداش كنم ..راستی كجای تهران هستی؟سحر : اونورا....بفرستامير : سحر..خودتو لوس نكنسحر : من ونك تو چیامير : نزديكم كه هستيم من يوسف آباد..سحر : اين عكس خودته ..به نظر بيشتر از 21 سال ميخوریامير : مرسی نظر لطفتون بيد ..ميدونم اكثرا همينو ميگن ...حالا نوبتشماست بفرستسحر : باشه الان .......داره ميا دامير: آره شمارت كه افتاده مال خودته . منظورم اينه كه ميتونم زنگ بزنم ؟سحر : آره اجازه هست عكسمو ديدی؟امير : آره (عجب چيز رديفی خيلی خوشم اومده بود تقريبا داشتم يه جوری ميشدم كه..)سحر : الو ديدی چه شكليمممم؟!امير : آآآآآآآآآم كجا ببينمت ؟سحر : كجا دوست داری همديگرو ببينيم ؟امير : گفتم پايين تر از ونك يه نمايشگاه ماشينه فردا ساعت پنج اونجاباش ميام دنبالت !سحر :‌ همونيكه آنا داره ؟...باشه ولی اگه دير بيای من ميرمامير : باشه تا تو ماشينارو ببينی منم ميامسحر : باشه پس تا فردا ...فعلا..امير : باشه شب بخيرسحر : قربانت!!!خوابيدم تا فردا ساعت ده و نيم يازده بود كه از خواب بيدار شدم تا در اتاق و باز كردم ديدم مامانم بهم ميگه به به چه عجب .... بدو غذای بچتو(هاپو كوچولومو تو خونه و فاميل ميگن بچه خوب شماهاهم بد نيست بابا شدن رو تجربه كنين) ديشب يادت رفته بدی الاناس كه اينجارو بزاره رو سرش خلاصه غذای بچمو ورداشتم و بعدشم تلفن رو و دوييدم طرف پاركينگ تا منو ديد همچين چپ چپ نگام كرد كه پريود شدم!
...زنگ زدم به چندتا از اساتيد و پيشكسوتها كه باهاشون قضيه رو در ميون بزارم جالب اينجاس كه رفقا گفتن : اگه ننه اين دختر رو نگای ممكنه درد سر بشه البته بعضی از اساتيد هم گفتن بيخيال اينا باندن ميری مريض ميشی ميميری بعد بابا و ننت ميان خر ما رو ميگيرن خلاصه منم دلو زدم به دريا ساعت چهار و نيم بود كه راه افتادم جلوی راهمم يه بسته كاندوم توپ و يه اسپری خريدم و رسيدم به مكان (مكان قرار)‌ ديدم ده دقيقه دير كردم و طرف رفته داشتم به خودم فحش خار مادر ميدادم كه ديدم يه دختره اومد طرفم آره خودش بودسحر : سلام معذرت ميخوام يه ذره دير شدامير : خواهش ميكنم مهم نيست فكر ميكردم ديشب اونطوری كه به من گفتیزودتر از من برسیسحر : (با خنده )‌شرمندم ولی مثل اينكه تو بيشتر عجله داشتی!امير‌ : نه دوست (يادم رفت براتون از سحر بگم ...با اينكه از من پنج سال بزرگتر بود ولی تيپش مثل دخترای همسنو سال من بود يعنی اسپرت بود قدشم بلندبود يه زره از من كوتاه تر بود از هيكلش كه الانم يادم ميوفته (.....) خلاصهخيلی رديف بود بهش گفتم بريم و راه افتادم دستای همو گرفتيم و راه افتاديم نشستيم تو ماشين و يه آهنگ لايت هم گذاشتم و رفتيم به سوی .... تو راهباهم صحبت سكسی ميكرديم سزار منم كه از خواب پريده بود توی راه هم كهداشتيم ميرفتيم يه پژو 206 اود كنارمونو يه كارت پستال انداخت تو (حالا من نفهميدم شماره هم باهاش بود يا نه ولی زود ورش داشتم و نگاش كردم سحر گفت توش چی نوشته گفتم هيچی يه شعر .. دری بريهسحر : نه بخون !امير : باشه خوب گوش كن ميخوام نطق كنمامير : ظهر تابستان استسايه ها ميدانند كه چه تابستانی استسايه هايی بی لكگوشه ای روشن و پاككودكان احساس!جای بازی اينجاستسحر : يعنی چی؟؟امير :‌ (راستشو بخوايين نميدونستم چه كس شعری بگم ) گفتم منظورش من وتوييم ديگهسحر : اااااا كس نگو عزيزمامير : (مااااااااااااااا ايول پس ديگه ميشه راحت حرف زد) عزيزم ميگه تواين گرمای تابستو سايه ها هستن و منو تو هم داريم با هم باهال ميكنيمولی توی جای بازی نه زير سايه درست گفتم ؟سحر : نميدونم بستگی داره كه بلد باشی يا نهامير : (ديگه حرسيم كرده بود البته شوخی ميكرد منم ميدونستم) حالا ميريممنم ميخوابونمت و فاكينگ بببببببددددددد!!؟؟!؟!؟ حالا ميبينیسحر : فقط خنديد ! همه چيز داری يا بايد بريم خريدامير : همه چيز هست خيالت راحت باشهرفتيم طرفای جردن آخه خونه يكی از پيشكسوتا خالی بود رسيديم زنگكه زدم گفت الان ميام پايين با خودم گفتم كسخول چرا ميگه ميام پايين ... اومد و گفت من ميرم بيرون و چند ساعت ديگه ميام راحت باشين بعد رفت با سحر دست داد سلام و احوال پرسی و بهش گفت تو يخچال هرچی خواستين هست و رو درواسی نكنن بعد به من نگاه كرد و يه چشمك زد منظورشو فهميدم (يعنی يه جوری بكنش كه نتونه پاشه)!خلاصه دستشو گرفتم و بردم تو خونه بالا كه رفتيم.. رفتم سراغ يخچالش (ايول اين رفيق ما مرام تركونده بود ) گفتم زياد مست نكنم كه گاگولم سر گيجه بگيره ولی سحر چهار تا ليوان آبجو (البته مخلوط با الكل 96 ) خورد ديدم اومد طرفم و لب بازی شروع شد به پيشنهاد من دوتايی رفتيم حمام اونجا لباسای همديگرو در آورديم و يه دوش يخ دونفره گرفتيم وقتی خواستيم بيايم بيرون سحر گفت من جلوی دوستت لخت نميشم پس دوباره لباسامونو پوشيدم و رفتيم طرف اتاقی كه تخت دو نفره باباش اينا بود!گفت يه بلايی سرت بيارم كه مجبور شی بری پيش بابات بگی من غلط كردم!گفتم اينهههههه پس برو بريم قرار گذاشتيم كه نوبتی هر دفعهيكی از چيزايی كه تنمون بود رو در بياريم (فكر ميكنين كی برد؟)خوب معلومه منباختم لخت لخت بودم ولی آبجيمون هنوز شرتش پاش بود از رو شرت مالوندمش چشاشوبست ديدم دستشو رسونده به گاگول (كير) من اولش خوب ميمالوندش بعد كه من دستمو كردم.تو شرتش يهو ديونه شد گاگول منو چرخوند (اولش دردم گرفته بود ولی بهروی خودم نيوردم ) بهش گفتم جون دارم حال ميكنم از تعجب داشت شاخ در ميورد(فكر كنم داشت غزلشو ميخوند) بهش گفتم برگرده و چهار دست و پا بشينه با دستام پاهاشو از هم باز كردم چشم به كسش كه خورد مخم تكون خورد (از اون كسهای گوشتيه آبدار بايد درس خوبی به اين دختره ميدادم ) كمرشو با دست چپم گرفتم.بعد با دوتا انگشتم كسشو از پشت طوری گرفتم كه چوچولش بين انگشتام قرار بگيرهاولش خوب حال ميكرد ولی يهو دوتا انگشتامو فشار دادم چوچولش زير فشار همراهبا حركات بالا و پايين بود داد ميزد و سعی ميكرد خودشو آزاد كنه ولی كمرشو گرفته بودم و سعی ميكردم با حرفای سكسی آرومش كنم كه ديدم دستم خيس شد سريع برشگردوندم و سينه هاشو مالوندم يكم كه حالش جا اومد شروع كرديم لب گرفتن از هم دوباره حشری شده بود گوششو لاله گوشو گردنشو سينه هاشو خوردم و اومدم به طرف پايين رسيده بودم به نافش زبونمو ميدادم اونتو اولش يه زره قلقلكش اومد ولی بعد سرو صداش بلند شد رفتم پايين تر رسيدم به كسش كه سرمو كشيد بالا!گفت حالا تو بخواب تا من ننتو بگام!منم به شوخی بهش گفتم حواستو جمع كن مامانم هنوز دختره (با هم خنديديم ) لاپای منو باز كرده بود و داشت كيرمو ميخورد خيلی حال ميداد و من فهميدم وارده با دستش هم تخمامو ميمالوند و بعضی وقتها هم ميكشيدتشون كه يهو يه گاز از كيرم گرفت كه دهنم سرويس شدگفتم بخواب (راستی يادم رفت بگم من اسپری زده بودم از نوع خفنش) خلاصه سحرماز جلو باز بود كيرمو گذاشتم رو كسش و فشارش دادم اون تو بد نبود احساس كردم كيرم داره تو يه جای تنگ ميره و مياد و به ديواره های كسش كشيده ميشد هر دودر اوج لذت بوديم كه فهميدم اينجوره نميشه بهش گفتم سحر برگرد با ناز برگشت كيرمو گذاشتم در سوراخش ولی هر كاری كردمنرفت اون تو به سحر كفتم چيكار كنم گفت الا ن درستش ميكنم كيرمو گرفت دستش و از تو كيفش يه كرم در آورد و ماليد به كيرم گفت حالا امتحان كن گذاشتم در سوراخش و به هر زحمتی بود كردم اونتو تا نصفه هاش رفته بود كه با تمام زورم كردم اونتو ديدم!با صدای بلند گفت يواش تر ولی بايد ماموريت رو انجام ميدادم (آخه باباافت داره فردا من نتونم جلوی پيشكسوتا و بزرگا سر بلند كنم ) تازه ريتم گرفته بودم كه سحر گفت بسه ديگه ... نميتونم گفتم صبر كن عزيزم الان تموم ميشه ولی اسپری كارشو كرده بود حدودا يه بيست دقيقه ای گذشت كه ديدم داره آبم مياد كشيدم بيرون و كاندومرو برداشتم و ريختم رو پشتش كه سحرم همون لحظه به اوج رسيد جفتمون از حال رفته بوديم و تو بغل هم خوابيديم ولی من نيم ساعت بعد بيدار شدم و شروع كردم به ماليدن بدن سحر كه خستگس از تنش در بياد (آخه من خيلی مهربونم) و بعد يه دوش گرفتيم و من بهش گفتم ميخوام لباساتو خودم تنت كنم اونم موافقت كرد بعدشم با هم رفتيم شام خورديم اونم تو يه جای خوب و بعد هم با هم خداحافظی كرديم و من رسوندمش خونشون ( خار كسه از اون مايه دارا بودن ) فردا كه از خواب بيدار شدم ديدم اصلا نميتونم تكون بخورم كيرم بدجوری درد ميكرد خلاصه به بهونه سر درد يه مسكن خوردم و حالم بهتر شد گفتم يه زنگ به سحر بزنم ببينم اون تو چه وضعيه وقتی گوشيو ورداشت گفت مادر جنده تمام تنم درد ميكنه از همه بدتر سوراخ كونم دهنتو گائيدم ... خندم گرفته بود بهش گفتم مهم نيست دفعيه بعدی تجربت بيشتر ميشه اينو كه گفتم خيلی شاكی شد ... و گوشيو گذاشت
--------------------------------------------------------
داستان من و دائيم با دختر عموم
اين داستاني که ميخوام واستون بگم کاملا واقعيه و مال يک سال پيشهاول بذاريد از اينجا بگم که ما اهل پائين شهر و در واقع اهل محله تگزاسياي خزانه بخارائي هستيم و به طور کامل سکس خانوادگي تو ذهنمون هم نمياد چه برسه به عملي کردنش!ولي من يه دختر عمو به اسم زهره دارم که خيلي مي خواره و به طور خودموني کس و کونش عجيب هرز ميره!ولي از شانس ما با اينکه منو خيلي دوست داره 3 سال پيش سر يه قضيه اي باهاش قهر کردمو و 2 سال باهاش حرف نميزدم.من يه دائي دارم که اسمش احمد و فقط 5 سال از من بزرگتره راستي من 19 سالمه و دائيم 24 سالشه.من با دائيم انقدر خودموني هستيم که حتي خال رو کون و کير همديگه رو هم دقيقا ميدونيم کجاست!تقريبا 1 سال پيش بود که دائي و عمه و عمو و خلاصه همه مفت خورا خونه ما بودن و من ديدم اين احمد کونکش هي به اين زهره نگاه ميکنه و ميخنده و اون لاکردار هم نامردي نميکرد و هي به اون ميخنديد!من اخر شب به احمد گفتم که قضيه چيه? باورم نميشد که احمد گفت چند روز پيش زهره رو تو خيابون ميبينه و مخشو ميزنه و شماره و اين حرفها و در کمال ناباوري روز قبل از مهموني کار زهره خانوم رو ميگيره!اول فکر کردم خالي ميبنده ولي از خنده هاي شيطاني زهره و کير راست احمد ميشد فهميد که راست ميگه.و اونجا بود که به سرعت عمل احمد آفرين گفتم!ولي اصل موضوع از اينجائي شروع شد که احمد به من گفت زهره ميخواد با تو اشتي کنه و اين فرصت خوبي بود تا من دلي از عزا در بيارم و من قبول کردم و يک روز احمد زنگ زد و گفت که امروز مادرش ميخواد از صبح بره قم و جمکران و تا شب هم بر نميگرده در ضمن لازم به ذکر است که پدر احمد 6 سال پيش به رحمت خدا رفته و احمد گفت که زهره رو هم دعوت کرده و به من گفت تا برم از ميکائيل که همه بچه هاي خزانه ميشناسنش دو ليتر عرق ناب کشمش بگيرم و به اتفاق سجاد بهترين دوست زندگيم بريم اونجا.وقتي رسيديم زهره اومده بود و با احمد تو اتاق بودن تا منو ديد اومد منو بوسيد و به قول معروف با من آشتي کرد بعد احمد به من گفت تا من و سجاد سور و سات عرقو اون اتاق رديف کنيم. اونم يه حالي با زهره بکنه منو سجاد که اينجا بايد اعتراف کنم خيلي عرق خور ماهريه رفتيم تو اون اتاق و شروع کرديم به ريختن و خوردن نفهميدم چقدر طول کشيد ولي يهو ديدم يه ليتر از عرق نيست و من مست مست دراز کشيده بودم و يه نخ مگنا روشن کرده بودم که يهو ياد احمد افتادم و فهميدم که اصلا و براي چي اومدم اونجا ولي تا درو باز کردم احمد و ديدم با چشاي قرمز که خماري ازش ميريخت وقتي پرسيدم چته گفت هر کاري ميکنم لاکردار يه قدمم از لب بيشتر را نميده و چشمم افتاد به زهره که با همون پيرهن و شلوار بود فهميدم احمد راست ميگه!يه فکري به سرم رسيد و به زهره گفتم شنيدم تو اين دو سال که با هم قهر بوديم عرق خور حرفه ايي شدي و اونم به هر حال بچه خزانستو واسه اين که کم نياره گفت آره! بلا فاصله گفتم پس اگه راست ميگي بايد پا به پاي من و احمد و سجاد بخوري اونم گفت باشه ... ولي بعدا صد بار خودشو لعنت کرد که چرا پا به پاي ما عرق خورده... خلاصه وقتي به خودم اومدم که از مستي هيچ جارو نميديم و به زور به احمد اشاره کردم حالا وقتشه احمد که زهره رو سياه مست ديد تازه فهميد که من چه هدفي داشتم!بله مست کردن زهره! نفهميدم احمد چقدر رو کار زهره بود ولي يهو ديدم از اون اتاق اومد بيرون و گفت نوبت توه جلدي پريدم تو اون اتاق و ديدم زهره با يه کرست مشکي و يه شورت که ست همون بود خوابيده رو زمين و چشاش از مستي شهلاي شهلا بود شايد اگه سياه مست نبودم همون جا ابم ميومد ولي باور کنيد تو عمرم اونقدر عرق نخورده بودم وحتي کيرم يه زره هم تحريک نشد اما از بدن زهره بگم که خيلي ترکه و لاغر بود و حتي يک بند انگشت هم چربي نداشت ولي در عوض کونش اندازه ي يه هندونه بزرگ 6.7 کيلوئي ميشدسريع لباسامو در اوردم و با يه شرت نشستم بغلش و اون هم که انگار منتظر من بود بلا فاصله لبامو با لباش گرفت بايد اعتراف کنم که تو لب گرفتن واقعا استادهلباشو چسبونده بود به لبام و زبونشو تو دهنم انقدر استادانه تکون ميداد که تازه کير من داشت يه تکونايي به خودش ميداد.تو اين مدت منم بيکار نشستم و از رو کرستش يه کم با سينه هاش ور رفتم و بعد از يکم لب گيري برگردوندمش و کرستشو باز کردم وقتي پستوناشو ديدم باورم نشد که اين پستون گنده مال يه دختره 18 ساله ي به اين لاغريه شروع کردم مثل يه حيوون وحشي سينهاشو خوردن. مزه سينه هاش هنوزم زير زبونمه بعد مثل کس نديده ها تو يه لحظه شورتشو از پاش در اوردم ولي بازم باورم نشد يه کس بي خط و خال که اگه تو کف دست مو ميديدي رو اونم ميديدييه پفي کرده بود که انگاري يه ماه تو کف يکي پيدا بشه و اينو بکنه ولي جز دست زدن و ماليدن کاري نميتونستم بکنم لازم به ذکر است که اينجانب هيچ رقمه کس ليس نيستم و حتي فکرش هم حالمو به هم ميزنه! ناچار گفتم بيا کيرم و بخور که از شانس کيريه ما اونم کير ليس نبود چون حتي با هزار تا خايمالي هم نتونستم راضيش کنم بيخيال شدم و دوباره رفتم تو کار لب و پستون و کيرمم دادم دستش گفتم حداقل يه کم باهاش ور برو!ولي لب و پستون فايده نداشت بهش گفتم حداقل برگرد يه کم تو سوراخ کونت بذارم که يهو گفت وقتي کس هست چرا کون!برق از چشام پريد و کيرم اينهو مرده ي متحرک از جا پريدو سيخ سيخ شد گفتم اه نکنه اره اونم مست بود و بي اختيار گفت اره بابا!گفتم نکنه احمد حرفم و بريد و گفت نه بابا دوست پسر نامردم! تو دلم گفتم اخ الهي من فداي اون دوست پسر نامردت بشم که عجب مردونگيي در حق ما کرده! بلافاصله بهش گفتم چهار دست و پا شو و سر کيرمو که حالا ديگه داشت پوست خودش و جر ميداد گذاشتم جلوي کسش آخ که من عاشق کردن دخترها اونم به شکل چهار دست و پا هستم.يهو همه کيرمو تا دسته کردم تو کسش چنان جيغي زد که صداي خنده احمد و سجاد از اون اتاق به گوشم که از مستي هيچي نميشنيد به راحتي رسيد.حالا تلمبه نزن کي بزن ولي من که تا ديروز حتي اين مدل کردنو 30 ثانيه تو فيلم سوپر ميديدم آبم تا سقف ميپريد حالا اصلا انگار نه انگار دارم خودم اون مدلي يه کسي رو ميکنم که تو عمرم کس به اون تپلي نديده بودم از آه آآآآه گفتن هاي زهره ميشد فهميد که داره کمال استفاده رو ميبره و منم مدام سرعتمو ميبردم بالاتر تا اينکه آآآه آآآه هاي زهره زياد شد و مدام ميگفت جون منو بکن پارم کن! جون چه کيري داري آخ آبتو بيارم و از اين حرفها بي خبر از اينکه من از بس مستم اصلا انگار نه انگار دارم کس ميکنم. تو اين فکرا بودم که با داد و بيداد هاي زهره حس کردم کيرم تو کس زهره هم داغ تر شد و هم ليزتر و فهميدم که ارضاء شده با ليز شدن کس زهره سرعت تلمبه هاي من بيشتر شد تازه تازه داشتم حال ميبردم.اما براتون بگم تا يک ساعت ديگه هر مدل کس کردني رو که از فيلم سوپر ها ياد گرفتم رو کس زهره امتحان کردم ولي آبم نيومد که نيومد حتي بايد بگم زهره دوبار ديگه هم ارضاء شده بود ديگه هيچ جوني نداشت از قطع شدن صداي خنده هاي احمد و سجاد هم فهميدم که اون دوتا هم ديگه خوابشون برده!زهره هم زير کير ما ميگفت بابا تو رو خدا بسته کسم تاول زد انقدر کردي ولي من شهوتي بودم و داشتم ميمردم ولي باور کنيد نميدونستم چرا آبم نمياد! يهو بهش گفتم ميخوام بکنم تو کونت گفت نه نه خيلي درد داره گفتم بابا تو مستي درد حاليت نميشه بازم قبول نکرد!بالاخره رازيش کردم و رفتم از اون اتاق کرم بيارم احمد زير چشمي تا منو ديد که لخت مادرزاد جلوش واستادم گفت بابا کيرم تو جنبت بيا بيرون ديگه گفتم تازه ميخوام بکنم تو کونش کرمتون کجاست!خلاصه کرم رو گرفتم و برگشتم تو اتاق ديدم زهره شرت و کرستشو پوشيده و يه گوشه نشسته. گفتم چرا اينارو تنت کردي گفت بابا بسته تورو خدا يدونه زدم در کونشو بلافاصله شرت و کرستش رو در آوردم و دمر خوابوندمش و در کون اونو با کير خودمو حسابي کرم زدم وسر کيرم رو گذاشتم در کونش آقا چشمتون روز بد نبينه تا کلاهک کيرم رفت تو کونش يه جيغي زد که احمد فکر کرده بود کون زهره جر خورده ولي من تازه داشتم از جيغاي زهره حال ميکردم و انقدر مست بودم اصلا فکر درد کشيدن زهره نبودم انقدر تو کونش تلمبه زدم که يهو آبم با يه سرعتي تو کونش ريخت که انگار دو روزه رو فنر واستاده تا پرتاب بشه وقتي کل ابم رو تو کون زهره خالي کردم تازه کيرم رو کشيدم بيرون!کشيدن بيرونه کيرم همانا و آبم از تو کون زهره ريختن بيرون همانا تازه فهديدم زهره انقدر درد کشيده که داره مثل ابر بهار گريه ميکنه!الان بعد از گذشت يک سال از اون روز زهره يک بار هم طرف من نيومده ميخوام يه نصيحت به همه ي پسر ها بکنم و اون اينه که هيچ وقت دختري رو که براي اولين بار باهاش سکس ميکنيد از کون نکنيد به خصوص اگر با فشار اول ديديد طرف تنگه تنگه!ما پسراي پايين شهر يه ضرب المثل داريم که ميگه با دخترا دوتا کار انجام نديداول اينکه هيچ وقت به دختري نگيد دوست دارم چون تاقچه بالا ميذارهدوم اينکه هيچ دختري رو از کون نکنيد چون ديگه سراغتون نمياد
چاکرتون علي از خزانه تگزاس

0 Comments:

Post a Comment

<< Home